|
پرستو قادري 
آنچه پيش رو داريد گزارشى از سومين سفر زنان نويسنده است كه با همت دفتر مشاوره وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى درامور بانوان به استان كرمانشاه انجام شده است.
در اين سفر راضيه تجار، رودابه حمزه اى، مژگان شيخى، زهرا عامرى، زهرا پورقربان، مهرى ماهوتى، مهين دخت حسنى زادگان، مريم هنرمند، محبوبه معراجى پور به همراه سميرا اصلان پور حضور داشته اند. من به عنوان خبرنگار و عاطفه خاجى و مطهره محرابى نيز از همكاران ستادى دفتر امور بانوان در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى بوده ايم. حكايت رفتن، هميشه با قصه همراه است. سفر، آغاز روايت ها است. رفته ايم و اينك، پس از گذر از راه ها و جاده ها، بيتوته در شهرها و روستاها، ديدن آثار باستانى چند هزار ساله و غور در تمدن اصيل ايرانى - اسلامى، سركشى به مرز،بازارچه هاى مرزى، شنيدن واگويه كوه و در و دشت، جنگل ها، آسمان ها، كوه ها و آدم ها، آن قدر با قصه آمده ايم كه غوطه مى خوريم؛ ميان حقيقت و رؤيا. قدم به شهرهايي گذاشتيم كه سرفراز از پس تاريخ هزاران ساله به دنيا لبخند ميزد. پاي كوههايي ايستاديم كه اسطورهها و افسانههايمان را مديون آنها هستيم، روي خاكي پا گذاشتيم كه ميل به سجده، دمبهدم ما را به زانو در ميآورد آن جا كه پاوه نام داشت و يادآور نام مردان مردي بود كه پس و پشت كوهها را به قلهها پيوند زدند. همه چيز زنده و گويا بود. تاريخ، با ما ميل واگو شدن داشت. صدا... صدا... صدا... همه جا پر بود از نواي تاريخسازان. ميانگاريم كه در اين سفر، حقيقت قصهها را از زبان آدمهاش شنيدهايم. هنوز يك ساعت و نيم به پرواز ساعت ۸/۵ شب، زمان باقى است كه همه نويسندگان در سالن انتظار فرودگاه حاضر شده اند. سميرا اصلان پور تلاش مى كند تا بليت هاى صادر شده به نام لاله جعفرى و طاهره ايبد را كه به دليل مسائل شخصى از سفر بازمانده اند، به نام دو همراه جديد، تعويض كند. حلقه هاى دوستانه، تشكيل مى شود، ديدارها تازه و حرف هاى ناگفته رد و بدل مى شود. هميشه سفر، فرصتى براى دوستى هاى تازه يا قوام بخشيدن به رابطه هاى قديمى است. مثل هر همراهى دلنشينى، زمان بال در مى آورد و به سرعت مى پرد. به خود كه مى آييم، بايد به فرودگاه كرمانشاه قدم بگذاريم. الحق كه اداره كل ارشاد استان كرمانشاه سنگ تمام گذاشته است. (اين موضوع در طول سفر هم بيشتر به ما ثابت شد.) مديركل به همراه جمعى از معاونان خود به استقبال مشاور وزير و زنان نويسنده آمده است. او اظهار اميدوار ميكند، كاروان جوياي تاريخ، فرهنگ، آداب و رسوم، تمدن و ناشناختههاي كرمانشاه با دستي پر به تهران بازگردند. حدود ساعت 10 شب و بعد از مشخص شدن اتاقها و هماتاقيها، همه در آشپزخانه طبقه دوم جمع ميشوند و بساط چاي شبانه مهيا ميشود. هركس در پذيرايي از ديگران، سبقت ميگيرد. لبلب نوشيدن چاي گرم و گپ وگفت دوستانه، محفل را براي تبديل شدن به جلسه اهل قلم مهيا ميكند.موضوع، ازميان حرف و نقلها درباره سريالهاي تلويزيون شروع ميشود.طبيعي است كه نويسندگان، بيش از هر موضوع در اين باره به نقد فيلمنامهها علاقه داشته باشند. بحث از يكي از سريالهاي تلويزيون شروع ميشود و به مقايسه چندفيلمنامه ديگر كشيده ميشود.شب به نيمه مي رسد. خستگي راه و جلسه آخر شب اجازه نميدهد تا اين نشست بيش از ساعت 12 ادامه پيدا كند. * غوطه ميان خيال و حقيقت برنامه روز اول، تماشاى ديدنى هاى شهر كنگاور است.همه از ساعت 7 صبح بيدار ميشوند. خانم مهديآبادي، به عنوان راهنما از طرف سازمان ميراث فرهنگي و خانم فتاحي هم از طرف اداره ارشاد استان كرمانشاه همچنين جمعي از مسئولان ارشاد كرمانشاه به جمع ما ميپيوندند. كنگاور، شهرى است كه در ميانه راه امروزى كرمانشاه و همدان و برسر راه تاريخى هگمتانه تيسفون قرار گرفته است. مهدى آبادى مى گويد كه ديدنى هاى اين شهر زياد است. اما به دليل تنگناى زمانى جز معبد آناهيتا را نمى توانيم ببينيم. ديدن تپه گودين، تپه كارخانه، حمام هاى تاريخى و فرهنگى توكل، حسن خان، سرجوب بزرگ و پل تاريخى كوچه؛ وعده اى مى شود براى سفرهاى بعدى. در مركز شهر كنگاور، معبد آناهيتا را ميبينيم. در كتابچه راهنماي اين معبد چنين نوشته شده است: در مركز شهر كنگاور، بر پشتهاي طبيعي و صخرهاي از نوع شيست، با استفاده از شيوه صفهسازي كه در دوران تاريخي در فلات ايران متداول و بعدها نيز رواج داشته، يك بناي چهار ضلعي به مساحت 4/6 هكتار برپا شده است. اين بنا كه به معبد آناهيتا معروف است، در بالاي تپهاي به ارتفاع 32 متر و مشرف به دشت كنگاور بنا شده است. معبد آناهيتا، پرستش گاهي براي الهه آرتميس بوده كه خزائن و نفايسي ارزشمند در آن وجود داشته است. مهدى آبادى، از صخره ها بالا مى رود. يكى يكى سنگ ها، ستون ها و سرستون ها را نشان مى دهد. از معمارى بى نظير و پيشرفته ايرانيان باستان مى گويد كه بدون هيچ ملاتى و فقط با چفت كردن و كنار هم چيدن سنگ ها، بناى معبد آناهيتا را ساخته اند. راهنما از وجود حسابدارى دقيق، آمار و رياضى پيشرفته ايرانيان باستان سخن مى گويد و هر يك از ما غرق در شيدايى آن چه پيشينه نياكان مان محسوب مى شود، خاك و سنگ را لمس مى كنيم و به دنبال ردى از آنها در دنياى حال مى گرديم. امضاي حجاران قديم بر تن سنگها آن قدر جالب است كه هركس تلاش ميكند تا نشان بعدي را خود،بيابد. آنچه از معبد آناهيتا به جاي مانده است، ستونهاي بخش غربي معبد و تعدادي از ستونها، بخشي از پلهها، تعدادي سنگهاي نما و تراشدار و لاشهسنگهاي پركننده ديوارهاي قطور است. به هرچيز كه دست ميگذاري، نشانهاي از گذشته را مييابي. هر چيزي حكايت و قصهاي دارد كه با زبان شيواي راهنما بيان ميشود.عدهاي از مورخان معبد آناهيتا را متعلق به دوره سلوكيان و حدود دويست سال پيش از ميلاد دانستهاند. برخي آن را متعلق به دوره اشكاني دانستهاند و جمعي ديگر نيز بر اين باورهستند كه اين معبد مربوط به دوره متقدم عصر پارتي است. ورقهاي سپيد دفترچههاي يادداشت پر ميشود و برگها عوض ميشود. برخي ترجيح ميدهند روي سنگي بنشينند و در خلوت خود، يادداشتهايشان را تنظيم كنند. يك نفر با راهنماي معبد، به بالاي تپه رفته است تا اطراف را بهتر ببيند. من هر كسي، از جمله راهنماي معبد و مسئول ميراث كنگاور را به حرف ميگيرم تا بفهمم چرا محوطه معبد بدون نگهبان رها شده است. چرازمينهاي اطراف براي كاوش خريداري نميشود و چرا آثار باستان ارزشمند نظير سنگها، سرستونها، لاشه سنگهاي امضادار و... بدون شرايط ويژه نگهداري ميشوند. (جرقه يك گزارش ويژه در ذهنم روشن ميشود كه تا انتهاي اين سفر به شعلهاي سركش تبديل ميشود.) برخى از اشياى كشف شده از بخش هاى مختلف معبد در موزه ميراث فرهنگى كنگاور نگهدارى مى شود. بناى ساده و نوساز در طبقه اى كه زين الدينى ، مسئول ميراث فرهنگى اين شهرستان مى گويد: بودجه نداريم تا آن را سر و سامان بدهيم. او خدا را به خاطر همين حداقل ها شكر مى كند و با تأسف اعلام مى كند كه در گذشته همين هم موجود نبوده است. زين الدينى مى گويد: تاريخ شناسان مطمئن هستند كه در ضلع غربى معبد آناهيتا ۴۸ ستون اصلى بوده است در حالى كه تاكنون ۲۰ ستون پيدا شده است. او اميدوار است تا با درنظر گرفتن بودجه لازم بتوانند زمين هاى اطراف را بخرندو بقيه ستون ها را پيدا كنند. هريك از زنان نويسنده كه با نگاه تيزبين و دقيق خود نكته اى دريافته است، از مسئول سازمان ميراث فرهنگى كنگاور مى پرسد و او از سر صبر و حوصله به همه پاسخ مى دهد. اصلان پور هم نگران امنيت موزه است و زين الدينى پاسخش، يگانه : «بودجه لازم را نداريم اما داريم تلاش مى كنيم.» هيچ كس باورش نمى شودكه بودجه سال جارى ميراث در كنگاور ۴۰ ميليون تومان است. صداى اذان از بلندگوى مساجد در شهر پخش مى شود. بايد براى نماز و ناهار به اداره ارشاد برويم. مسئولان ارشاد كنگاور، ناهار را در رستوران چهارباغ تدارك ديده اند. همان جا امكان اقامه نماز هم هست. * شهرى در دل طبيعت صحنه، مقصد بعدى است. شهرى زيبا با طبيعتى بى نظير. سراب يا چشمه صحنه در دل كوه است. اين مسير را در حالى بالا مى رويم كه مهدى آبادى ، از باورهاى مردم منطقه و افسانه شيرين و فرهاد، برايمان قصه هايى شنيدنى مى گويد. اين جا، مرز ميان افسانه و حقيقت در هم آميخته است. هريك از ما حكايت عشق شيرين و فرهادكوه كن را بارها و بارها شنيده ايم و در ادبيات خوانده ايم اما انگار شيرين اين سرزمين هنوز خنجر به سينه فرو نبرده است و فرهادش ، هم چنان تيشه به بيستون مى كوبد. او از قصه هاى محلى در باره اين عاشقى مى گويد و ما تشنه شنيدن هستيم. شايد دلمان مى خواهد اين بار قصه پيرزن فرهادكش، يك جور ديگر تمام بشود. اما حيف كه درست وقتى به سرچشمه سراب مى رسيم، قصه مهدى آبادى اين جورى تمام مى شود كه پيرزن در ازاى پشم به اندازه وزن خودش ، فرهاد را به كشتن مى دهد. مهرى ماهوتى، از همه مشتاقتر است اما انگار ميان واقعيت و قصه چرخ مى خورد. زير لب مى گويد: باورم نمى شود، همان رود كه شيرين در آن شنا مى كرد و من هميشه در قصه ها مثل يك خيال آن را مى ديدم، اين جا وجود خارجى دارد. موقع برگشت در دل صخره اى بلند، گور دخمه هاى زرتشتيان را مى بينيم. مهدى آبادى توضيح مى دهد كه زرتشتى ها بااعتقاد به پاك بودن آب و خاك و آتش، اجساد مردگان خود را در بلنداى كوه مى گذاشتند تا قسمت هاى نرم خوراك پرنده ها شود و سپس باقى مانده اجساد را در گور دخمه ها مى گذاشتند. گور دخمه ها در بلنداى كوه ها تعبيه مى شده است. گاهى هم از حفره هاى طبيعى داخل كوه ها به اين منظور استفاده مى شده است. هيچ كس خسته نيست. حتى زهرا پورقربان كه به دليل درد پا، گاهى مى نشيند و استراحت مى كند. همه مشتاق رفتن و تماشا هستند. تا فرصتى پيش مى آيد، دفترچه هاى يادداشت وقلم ها پركار مى شوند. هركسى ديده ها و شنيده هاى خود را مى نويسد تا فراموش نشود. وقت تنگ است و در ادامه برنامه روز اول هنوز به ديدن بيستون نرفته ايم. پس پا به ركاب مى كشيم و قدم به جغرافياى افسانه ها مى گذاريم. مهرى ماهوتى ، رودابه حمزه اى و مژگان شيخى در انتهاى مينى بوس درباره مفهوم افسانه و تحليل آن در ادبيات بحث مى كنند. هنرمند، معراجى پور و حسنى زادگان در صندلى هاى وسط درباره جايگاه باورهاى مردم در شكل گيرى و انتقال ادبيات به نسل هاى آينده حرف مى زنند. اصلان پور، مشغول خواندن يك كتاب است و راضيه تجار از پنجره ماشين به دوردست ها چشم دوخته است. شايد مهدى آبادى رد نگاه او را مى گيرد كه مشغول تماشاى رشته كوه هاى باشكوه غرب ايران است و از راننده مى خواهد كه بايستد. * بيستون؛ ميراث جهانى درحاشيه آخرين پيچ جاده صحنه به بيستون مى ايستيم. مهدى آبادى كوه بيستون را نشان مى دهد و باز از باورهاى مردم مى گويد كه اين كوه را به شكل زنى خوابيده و زانو به بغل مى بينند كه موهايش را پريشان كرده است و به آن «شيرين خواب» مى گويند. من از همه ديرتر اين تصوير را تشخيص مى دهم اما بقيه، اعتراف مى كنند كه تصويرى زيبا از شيرين را ديده اند. حمزه اى آن قدر هيجان زده است كه سعى مى كند با عكس گرفتن از اين صحنه، آن را ماندگاركند. دوباره بحث در ماشين بالا ميگيرد. تاثير باورها و اعتقادات مردم و ارتباط ادبيات فولكلور با ادبيات هر سرزمين موضوعي است كه باز هم دربارهاش گفتگو ميشود. اين بحث را راهنما قطع مى كند تا در باره بيستون توضيح بدهد. او مى گويد: كوه بيستون از روزگاران باستان شناخته شده بوده است. ايرانيان باستان آن را بغستان يعنى جايگاه خدايان مى ناميدند. («بغ» يعنى خدا و «ستان» پسوندمكان است). يونانيان به آن بگيستان اروس (كوه بگيستان) مى گفتند. از آن پس هم سير تغيير اين واژه چنين است: بغستان، بگستان، بگيستان، بهستان، بهيستان، بهيستون، بيستون و بالاخره بى ستون. شكوه و عظمت كوه، جاري شدن سراب و نهر در پهنه دشت و چشماندازهايي به غايت زيبا سبب شده تا مجموعه تاريخي ارزشمندي در دل و دامنه اين كوه پديد آيد. در كتابچه راهنماى بيستون نوشته شده است: «اگر ايران را دروازه آسيا بدانيم بى شك كناره سراب بيستون يكى از اتراقگاه هاى مهم كاروان هايى است كه از اين دروازه مى گذشتند. گرچه آثار به جاى مانده در اطراف اين سراب نشان از گذشته هاى بسيار دورترى دارد. در قسمت فوقانى اين سراب كتيبه ها و نقش برجسته داريوش، مجسمه هركول و نقش برجسته هاى پارتى قرار دارند. يك شاخه از آب سراب در نهر پر آبى به طرف كاروانسراى صفوى در غرب مى رود و شاخه اصلى آن به طرف گاماسياب جارى مى شود كه به نهر سهراب معروف است. درختان چنار كهنسال در دو سوى سراب آن چنان فضاى دلنشينى را آفريده اند كه در كنار جاذبه هاى تاريخى، طبيعت با طراوت و دلپذير آن نيز مجموعه قديمى بيستون را به عنوان يك تفرجگاه مورد توجه درآورده است.» مجسمه هركول، غارشكارچيان، غارمرتايك، غارمردودر، غاربرخر، غار مرآفتاو، تپه نادري، نيايشگاه مادي، ديوار قديمي در بيستون، كتيبه داريوش، نقش گودرز دوم اشكاني، نقش ولكش (پادشاه پنجم اشكاني)، بناي پارتي، فرهادتراش، پل خسرو ساساني، مجموعه آثار است كه در بيستون مي بينيم هركدام با قصهاي همراه است كه هزار بار شنين آنها باز هم خالي از لطف نيست. خاك و سنگ هم حكايت ها دارند. شايد تا وقتى زهرا پورقربان اعلام نكرد كه مى تواند صداى تيشه فرهاد را بشنود، باورمان نشده بود كه به راستى هياهوى عاشقى را مى شنويم. كتيبه ها، صخره هايى كه به دست حجاران صاف و صيقلى شده است تا خطوطى از تاريخ را بر تن خود به امانت نگاه دارد، غارها حتى شن هاى زير پا لب به سخن گفتن باز كرده و برايمان حكايت ها مى گويند. از آدم هايى كه پا بر آنها گذاشته و گذاشته اند. هر چه قدر هم در متون تحقيقى مربوط به دوره هاى باستانى بخوانيم كه ديوار عظيم معروف به فرهادتراش، قرار بوده است كتيبه اى براى درج وصيت نامه داريوش، شاه هخامنشى باشد يا عده اى بيان مى كنند كه معماران و شاهان ساسانى قصد داشته اند در آن جا تاقى مشابه تاق كسرى بسازند، اين جا، درست پاى بيستون، دلمان مى خواهد حرف اهالى منطقه را باور كنيم كه فرهاد كوه كن به خاطر عشق به شيرين، به كندن اين كوه سنگين تن داده است. دست روى رد تيشه به جاى مانده از آن روزها مى كشم. شيارها نقب مى شود به گذشته. از دوران ها مى گذرم. چرخ مى خورم ميان حقيقت و رؤيا؛ پيام حضرت رسول (ص) به خسرو پرويز، طاق كسرى، ... فرهاد ... شيرين ... عقب تر .... مى روم به غار شكارچيان. ... آدمهاى نخستين كه با ابزار ساده در كمين شكار از غار سرك مى كشند... سنگ ها صدا مى كنند. صداى تيشه در كوه مى پيچد. صداى نعره شيرين، وقتى با جسد فرهاد روبه رو مى شود. مژگان شيخى مى گويد: چه قدر اين جا سوژه هاى بكر براى قصه هاى ماندنى وجود دارد. انگار همه در خلسه فرو رفته اند. گاهى تك جمله اى بين همسفران رد و بدل مى شود اما اغلب ترجيح مى دهند در خلوت خود فرو بروند. اين شرايط بعد از غروب كه عظمت كوه صد چندان مى شود، بيشتر هويدا است. بانگ برگشت را طبق معمول خانم محرابى سر مى دهد. جمع به هم مى پيوندد. در راه رسيدن به محل اقامت صدايى در ماشين نيست.ديدههاي ما آنقدر زياد است كه براي درك يكايك آنها بايد سكوت كرد و انديشيد. من هنوز در نقب زمان سير ميكنم. كتيبه داريوش را مرور ميكنيم و به هوش هنرمند سازنده مجسمه هركول آفرين ميگويم كه توانسته است اسطوره بيمرگ يونانيان را چنان ست و وارفته از سنگ بتراشد كه گويي، كوهي از گوشت در حالي رخوتناك است و هرگز جز خوردن و نوشيدن كاري نداشته است. قرار ميشوند به محل اقامتمان برويم و چند ساعتي استراحت كنيم. بعد از نماز مغرب و عشا، برنامه بازديد تاقبستان را برايمان تدارك ديدهاند. راهنماي اين بخش هم مهدي آبادي است. او ميگويد كه تاق بستان، بخشي از كوه بيستون از رشته كوههاي زاگرس است كه به وسيله تاقهاي سنگي و ديگر آثار حجاري شده دوره ساساني بر سينه آن شهرت يافته است. * تاق كسرى را بايد ديد قديمى ترين و مؤثرترين اثر موجود در تاق بستان، نقش برجسته اردشير دوم است. اين نقش در جوار چشمه اى بر صخره كوه حجارى شده و صحنه تاج گذارى اردشير را نشان مى دهد. مژگان شيخى به دقت به توضيحات راهنما گوش مى دهد. پا به پاى او مى رود و اجزاى آثار را از نزديك جست وجو مى كند. دقتش توجهم را جلب كرده است. شايد متوجه اين موضوع مى شود كه مى گويد: «پيش از اين، سه بار به كرمانشاه آمده بودم اما هرگز اين آثار را اين گونه نديده بودم.» ايوان كوچك، كتيبه هاى ساسانى و ايوان بزرگ در برگيرنده بى نظيرترين نقش برجسته هاى ساسانى و مربوط به خسرو پرويز است. تاق بستان را بايد رفت و ديد. كتيبه ها، صحنه هاى شكار حجارى شده بر تن كوه، چنان ظريف و طبيعى به تصوير درآمده اند كه پيچ و تاب تن ماهى هاى كوچك در منقار مرغان دريايى را مى شود به چشم ديد. مجسمه خسرو پرويز، موزه سنگهاي جمع آوري شده از سراسر استان كرمانشاه و انواع سنگ قبر يا تابوتهاي قديمي از ديگر بخشهايي است كه همه را محسور كرده است. زهرا عامري، در حالي كه انگشتهايش خسته است باز هم در يادداشت برداشتن،بيش از همه تلاش ميكند. حسنيزادگان با سكوت و آرامش، بارها و بارها به ديدن جزء جزء بناهاي سنگي ميرود. مقابل آنها مكث ميكند، با دقت نگاه ميكند و گاهي هم عكس مياندازد. اطراف محوطه تاق بستان، حصار دارد و جايگاه نگهبانى هم وجود دارد. اما باز هم آثار باستانى، بدون شرايط مناسب و رها شده در سطح محوطه به چشم مى آيد. باز هم از مهدى آبادى درباره اين بى توجهى مى پرسم و او مى گويد، خدا را شكر كه مدير قبلى اين مجموعه با پيگيرى و تلاش توانست همين حد از شرايط را هم ايجاد كند وگرنه تا چندى پيش همه اين آثار، وسط همين محوطه روى هم ريخته شده بود. كسى باورش نمى شود كه آثار باستانى اين گونه نگهدارى مى شده است. مژگان شيخي و راضيه تجار شرايط قبلي را به خاطر ميآورند و با تاسف از آن روزها ياد ميكنند. بعد از صرف شام در هتل جمشيد به مهمانسرا برمى گرديم. آخر شب، در طبقه دوم و در اتاق هنرمند، معراجى پور و حسنى زادگان، جلسه اى با حضور ماهوتى، من و محرابى برگزار مى شود. موضوع نقد و بررسى فيلمنامه جديد معراجى پور است. هرچند كه زير آب طرحش را مى زنيم اما طرح موضوعات روز اجتماعى و تحليل و بررسى نحوه بيان آنها در قالب قصه، فيلمنامه و شعر همچنين تأثيرگذارى اين قالب ها در اجتماع موجب مى شود، حرف هايى تازه بگوييم و بشنويم. اين جلسه تا نزديك به ساعتى پس از نيمه شب ادامه مى يابد. * گام به گام تا بى كرانه ها امروز (يكشنبه)، برنامه سفر به پاوه را داريم. درميان راه به شهرستان هاى جوانرود و روانسر مى رويم. مسئولان ارشاد در اين شهرستان ها را مى بينيم و با منطقه آشنا مى شويم. باورمان نمى شود كه هنوز شهرستان هايى داريم كه روزنامه سه روز ديرتر از زمان انتشار به آنجا مى رسد. در جوانرود، جديدترين روزنامه كه در تنها كتابخانه عمومى اين شهر موجود است، تاريخ چهار روز قبلى را دارد. از خير خواندن روزنامه مى گذريم. گشتى در كتابخانه مى زنيم. هر چند كه متصديان و مسئولان كتابخانه از تخصيص بودجه در دولت جديد براى احياى كتابخانه خوشحال هستند اما دلم مى سوزد. هنوز هم اين كتابخانه برعكس طبع بلند مردم شهر جوانرود كه سپاسگزار توجه دولت جديد به ادارات فرهنگ و ارشاد شهرستان ها هستند، فقير و نيازمند توجه بيشتر است. خريد از بازار مرزى جوانرود در برنامه سفر نيست اما مگر مى شود جمعى خانم به سفر بروند و سرى به بازار نزنند. بالاخره توانستيم ۴۵ دقيقه فرصت براى خريد در فهرست برنامه ها، بگنجانيم. وقتي دوباره همه جمع ميشويم، همه از اين موضوع حرف ميزنند كه چهقدر از فرهنگ بالاي فروشندهها و مردم لذت بردهاند انگار از بس برخي كسبه عصبي و هميشه تندخوي تهراني با مشتريان بدرفتاري ميكنند، عادتهاي خوب مردم برايمان عجيب است. * بزرگترين غار آبى آسيا بازديد غار قورى قلعه كه قدمت ۶۰ هزار ساله دارد، يكى ديگر از برنامه هاى بعدازظهر است. تا پاى غار مى رويم اما به دليل قطعى برق اجازه ورود نمى دهند. نيم ساعتى صبر مى كنيم. باران ، بى امان مى بارد. كوه هاى كرمانشاه كه به قول هنرمند، انگار همه شان روح دارند و حرف مى زنند در ريزش باران بيشتر عظمت خود را به رخ مى كشند. انتظار براى آمدن برق ، فايده اى ندارد. پس به پيشنهاد اصلان پور با چراغ قوه موبايل هايمان وارد غار مى شويم. مقابل، تاريكى مطلق است وجلوى پاى مان ردى از نورى كم رنگ. فقط راضيه تجار، اصلان پور، معراجى پور، عامرى، شيخى و من دل به تاريكى زده ايم. هرچند اندك اما آنچه مى بينيم ، بيانگر عظمت و قدمت بزرگ ترين غار آبى آسيا است. مهديآبادي با يكي از آقايان اغرشاد كرمانشاه به دنبالمان ميآيند ما را از خفاشهاي فعل اسبي برحذر ميدارند. تازه مشتاق ميشويم كه خفاشها را ببينيم. با چراغ قوهها به دنبال خفاش ميگرديم. آرام و بيحركت، دسته و دسته يا جدا از هم به سقف چسبيدهاند. اما مهماننوازان خوبي هستند و تا برگشتن ما از راهي كه رفتهايم، هيچ حركتي نميكنند. افسوس نديدن غار تا انتها به دلمان ميماند اما شوق رفتن به پاوه، پايمان را دوباره به جاده باز ميكند. * ديدار در بهارى ترين فصل زندگى صخره ها، قله ها و سختى كوهستان، سرما كه تا مغز استخوان را مى سوزاند و ياد شهيد چمران و همرزمانش در گلدان خاطره هايمان، گل ياس مى كارد و ما به شوق بهارى ترين فصل زندگى مان، شاگردى در مكتب شهدا به دنبال گمشده هايمان مى گرديم. پشت هر صخره، چهره سردارى شهيد به تو لبخند مى زند. خاك اين جاده مقدس است و هوايش معطر. سرما بيداد مى كند. ريزش برف راه را بسته است و ما از سعادت رسيدن به پاوه بازمى مانيم. امروز، روز درهاى بسته است. چون متأسفانه وقتى به حسينيه، زينبيه و عباسيه كه آن را دايره المعارف كاشى كارى ايران مى دانند، مى رسيم كه آنجا هم بسته است. چاره اى نيست جز ديدن بازار قديمى شهر كرمانشاه كه مثل همه بازارهاى ايرانى، ويژگى هاى منحصر به فرد خود را دارد.
* نقطه صفر مرزى امروز، روز آخر سفر است و قرار است تا مرز خسروى برويم. اسامى شهرها در اين بين آشنا است. سرپل زهاب، اسلام آباد، كرند، قصرشيرين. اينها شهرهايى است كه اسم شان با خاطره هاى دوران دفاع مقدس همراه است. شهرهايى كه با عراق مرز مشترك دارند و برخى از آن ها در تصرف دشمن بوده اند. پيش مى رويم و راهنماهاى ويژه مناطق جنگى، محل پيشروى عراقى ها در هر عمليات يا مكان هاى استقرار آنها را نشان مى دهند. فيلمبردار گروه كه تاكنون كلامى نگفته است، لب به سخن باز مى كند و از خاطره هايش به هنگام تصرف قصرشيرين مى گويد. هر خاطره كه مى شنوى، هر حكايت كه در گوش هايت طنين مى اندازد، شنونده را بيش از گذشته مديون و وام دار مردم مناطق مرزى مى كند. دوباره به زمان چنگ مى اندازيم و از «حال» خارج مى شويم. چه رخداد غريبى است. انگار نقاط مرزى اين سرزمين از بند زمان رها شده است. روى خاك نقاط صفر كه پا مى گذارى، به سوى هر شهر مرزى كه مى روى، عقربه ها سرگيجه مى روند. زمان به عقب مى رود و بازمى گردد. به پاسگاه مقابل در سرزمين عراق نگاه مى كنى كه آدم هايش ديده مى شوند. همه جا امن و آرام است اما در گوش تو، خاطره ها ندا مى دهند. صداى توپ است و گلوله و موشك. سربازهاى عراقى، با تعجب از پس نرده هاى آهنى ميان ايران و عراق در مرز خسروى، نگاه مى كنند. فاصله ما با آنها فقط همين نرده ها است. چشم در چشم سربازان عراق، دوباره زمان را گم مى كنى. پس مى روى و پيش مى آيى و ميان اين همه دوران، دور مى خورى. صداى راهنما بند رؤياها را پاره مى كند. غل مى خورى ميان آدم هاى سال ۵۹. قصرشيرين محاصره مى شود. عراقى ها از بخش شمالى شهر وارد شده اند. مردم قصر ميان مرز و دشمن مهاجم گير مى افتند. نه راه پس دارند، نه راه پيش. دشمن آنها را قيچى كرده است. بايد مردانه ايستاد. زن ها و بچه ها از كوه و دشت به سوى مناطق امن رانده مى شوند و مردها تا پاى شهادت مى ايستند. غروب، راه رفته را برمى گرديم. وقتى به مهمانسرا مى رسيم كه ديگر هيچ فرصتى تا زمان پروازمان نداريم. با بدرقه گرم و صميمى مديركل و ديگر مسئولان اداره كل ارشاد استان كرمانشاه به فرودگاه مى رويم و به سوى تهران پرواز مى كنيم. تاريخ:3/10/86 |