|
نوشته شده توسط خاجی
|
|
04 دي 1386,ساعت 16:30:44 |
|
پرستو قادري سپيدى كاغذ؛ نويسنده را وامى دارد تا آبشار كلمه ها را به هم پيوند بزند و اقيانوس مفاهيم را به جوشش درآورد.
واژه، جمله، سوژه، قصه و شعر درهاى غلتانى است كه از غور نويسنده در اتفاق ها، رفتن ها، سفرها و دوباره برگشتن ها زاده مى شود. شايد به همين بهانه است كه تا اذن راهى شدن مى زنند، نويسندگان هميشه حاضر و پا به ركاب، براى همراهى لبيك مى گويند. زنان نويسنده بار ديگر، بار سفر بسته اند. كرمانشاه، يكى از باستانى ترين استان هاى ايران آنقدر غنى و ديدنى است كه در اين سفر ۱۰ نفر از نويسندگان و شاعران دل به جاده بسپارند. همسفران اين راه راضيه تجار، مژگان شيخى، زهرا عامرى، زهرا پورقربان، رودابه حمزه اى، مهين دخت حسن زاده، مهرى ماهوتى و سميرا اصلان پورند. آخرين نفر، هرچند كه نويسنده است اما علت همراهى اش با اين جمع، اين است كه مشاور امور بانوان در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى است و هم اوست كه بانى اين سفرهاست. به همين بهانه با دو نفر از نويسندگانى كه در سفرهاى قبلى با كاروان زنان نويسنده همراه بوده اند، گفت وگو كرده ايم. مژگان شيخى درباره ضرورت اين سفرها مى گويد: تنوع فرهنگ ها در كشور ما براى نويسندگان اين ضرورت را ايجاد مى كند كه شناخت كاملى از گوشه و كنار اين سرزمين داشته باشند. آداب و رسوم، آئين و گويش در ايران آنقدر متنوع و متفاوت است كه نمى شود در تهران نشست و براى همه مردم نوشت. اگرچه او در مدت چند روزه سفر به كهگيلويه و بويراحمد، سوژه مشخصى نيافته است اما يقين دارد برداشت ها، ديده ها و خاطره هاى آن سفر به صورت غيرمستقيم در نوشته هاى آينده اش اثر مى گذارد. نويسنده رمان هاى «شنبه اى كه نيامد» و «مردان ميدان مين» اميدوار است اين سفرها ادامه يابد. شيخى مى گويد: هر استانى اولويت خاص خود را دارد اما اميدوار هستم، اين جمع بتواند به همه استان هاى كشور سفر كند؛ چرا كه حتى ديدن جغرافياى كشورمان هم براى نويسنده ها مى تواند سرچشمه اى زاينده براى ايده ها و فكرهاى جديد باشد. خالق رمان «پنجمين زن» دوست دارد در هر شهر و ديارى، پاى صحبت مردم بومى آن منطقه بنشيند، برايش جالب است كه با بافت اجتماعى شهرها آشنا شود و تماس مستمرى با مردم كشورش داشته باشد. «زهرا پورقربان» همسفر ديگرى است كه تجربه سفرهاى قبلى را هم دارد. او هنوز آنقدر از ديده ها و شنيده هايش در سفر كهگيلويه و بويراحمد هيجان زده است كه حتى با به ياد آوردن آنها در شور و شعف غرق مى شود. وقتى از او درباره سفرش مى پرسم، چند ثانيه چشم هايش را مى بندد. پيچش دستمال هاى رنگى رقص هفت دستمال در دشت هاى سبز، صداى شليك مردان ايل در مراسم عروسى كه به هنگام ورود بزرگترها، سقف آسمان را مى شكافت تا بگويد كه ما هستيم، سرپا، شاد و اميدوار، صداى لق لق مشك زنان عشاير، بوى شير و ماست تازه و صبورى شيرزنى از ايل كه كودك فلج ۱۲-۱۰ ساله اش را دم به دم تيمار مى كند، خاطره هايى است كه در بيان شيواى نويسنده رمان «عشق و زندگى» مقابل چشم هايم جان مى گيرد. او مى گويد: هرگز در طول حدود ۱۲ سالى كه مى نويسم، اشتياق نوشتن را آنچنان كه هنگام بازگشت از آن سفر در خود يافتم، تجربه نكرده بودم. ساعت ۱۰ شب به خانه رسيدم اما اشتياق سوزانى براى نوشتن داشتم. نيازى كه جز با نوشتن ارضا نمى شد. با همه خستگى تا ساعت ۴ صبح بيدار ماندم و يك سفرنامه ۱۵ صفحه اى نوشتم. فرصت حضور در سياه چادر عشاير براى او همواره يك آرزو بوده است كه تا پيش از اين سفر با صفت محال دنبال مى شده است، اما نويسنده رمان «تنور» در سفر زنان نويسنده به كهگيلويه و بويراحمد، به آرزويش رسيده است. پورقربان مى گويد: زير آن سقف هاى گنبدى اوج زيبايى با همه سادگى به چشم مى آيد. هرگز در زندگى ام چنين تجربه اى نداشتم. آنجا و زير آن چادر دنيا را از دريچه اى ديگر ديدم. زندگى جور ديگر و شكل ديگرى در جريان بود. حالا او فكر مى كند كه ديگر حاضر نيست يك جا بماند. خالق مجموعه داستانى «شعر سنگى» مى گويد: انسان وقتى يك جا بماند، انگيزه اش كم مى شود. بايد رفت و تازه ها را ديد و شنيد. نويسنده بايد در فضاهاى نو قرار بگيرد تا بتواند همواره تازگى و طراوت را در نوشته هايش به خواننده منتقل كند. پورقربان مى گويد: كاش فرصت بيشترى براى هر سفر داشتيم تا بتوانيم هزار توى هر منطقه را كشف كنيم. تاريخ:12/9/86 |
|
تاريخ بروز رساني ( 04 دي 1386,ساعت 09:52:59 )
|