دانسته ها و ندانسته هاي كرمانشاه PDF چاپ ايميل
نوشته شده توسط خاجی   
04 بهمن 1386,ساعت 23:45:49

 ميترا هنرمند

Image

چندي پيش، بخت با من يار بود و توانستم به ياري خانم تجار، همراه خانم اصلان پور ، مشاور محترم وزير فرهنگ و ارشاد  اسلامي در امور زنان، و گروهي از بانوان نويسنده سفري به كرمانشاه داشته  باشم.

 

 

گوش كن، شايد صدايش را بشنويي. صدايش را وقتي شنيدم كه حسرت ديدارش در دلم جاي كرده بود. با همراهان كه همسفر شدم، شور و شفعي وصف‌ناپذير، در وجودم به پاخاست. كرمانشاه را نديده بودم؛ اما وصف مردم خونگرم ومهمان پذيرش را زياد شنيده بودم. وقتي با مسولاني كه از طرف اداره ارشاد كرمانشاه به استقبالمان آمده بودند، روبرو شدم، صحت دانسته‌هايم را يافتم.
صبح روز اول، همه با هم راهي كنگاور شديم؛ شرقي‌ترين شهرستان و دروازه ورودي استان كرمانشاه. از ابتداي راه، خانم مهدي آبادي، از اداره گردشگري كرمانشاه با ما همراه شد كه لذت سفر را براي همه ما چند برابر كرد. خانم جواني پرشور و پر معلومات بود؛ از اهالي خود كرمانشاه .
چه قدر مطلب داشت براي گفتن، و ما همگي، چه قدر عطش داشتيم براي شنيدن. نمي‌دانستم كه كرمانشاه، استاني است كه چهار فصل را در خود دارد. نمي‌دانستم كه كرمانشاه، استاني است كه پر از "سراب" است. نمي‌دانستم كه " سرآب نيلوفر" بزرگترين آنهاست كه حدود دو هكتار مساحت دارد. نمي‌دانستم كه در اين استان، قوم‌ها و مليت‌هاي گوناگوني، با آرامش و آسايش در كنار هم زندگي مي‌كنند و نمي‌دانستم كه در كوههاي اين استان بقايايي از انسان نئادرتال و نمونه هايي از ابزار كار آنها را پيدا كرده‌اند و از اين رو آنجا را "گهواره تمدن" نام داده‌اند.
به كنگاور كه رسيديم، يك راست به سراغ معبد آناهيتا رفتيم. اين بنا را معبدي براي الهه آناهيتا دانسته‌اند. آناهيتا، ايزد بانوي آبهاي روان، زيبايي، فرواني و بركت در دوران پيش از اسلام بوده  است. كاوش‌هاي باستاني در اين بناي تاريخي براي اولين بار در سال 1347 آغاز شد و تا اين زمان چيزهاي زيادي را از زير خاك بيرون آورده‌اند. پله‌هايي، شبيه به پله‌هاي تخت جمشيد، قطعاتي از ستون‌ها  و سرستون‌ها و ديوارهاي معبد كه تمامي آنها نشان از توانايي زياد ايرانيان در امور ساختن بناهاي عظيم است. بيش از دويست علامت در محوطه معبد شناسايي شده كه نشان از حسابرسي دقيق حسابداران بر روي كارگران بوده است. اين مسئله كه ساختن اين بناي عظيم بر پايه بيگاري گرفتن از كارگران نبوده است نيز خود عظمت بنا را چندبرابر مي كند. در ضلع شرقي معبد، قبرستاني وجود داشته است كه در كاوشهاي انجام شده، سه نوع تدفين در آنجامشخص شده است. اول، اجسادي كه درون صخره هاي طبيعي قرار مي گرفتند. دوم، اجسادي كه درون تابوتهاي سفالي درون صخره ها قرار مي گرفتند و سوم، اجسادي كه درون خمره هاي سفالي قرار مي‌گرفتند و خمره را درون گويي از صخره ها، جاي مي‌دادند. نمونه هايي از تابوتهاي سفالين و گورخمره‌ها را در موزه شهر به نمايش گذاشته بودند.
پس از ديدني‌هايي كه در كنگاور ديديم به طرف غرب به راه افتاديم و به شهرستان صحنه رسيديم.   "سراب صحنه" از اماكن زيبايي بود كه براي هميشه در يادم خواهد ماند. كوه‌هاي زيبايي كه در دلشان چشمه‌هاي بسياري جاري بود و طبيعتي كه زيبايي‌اش با وجود برگهاي رنگارنگ پاييزي چند برابر شده بود. سرزميني كه در دل مردمانش، داستان هاي زيادي از قصه هاي شيرين و فرهاد جاي داشت. اما همه آنها به اينجا ختم مي شد كه پيرزني در ازاي مقدار كمي پشم، خبر مرگ شيرين را به فرهاد مي دهد و فرهاد كه دنيا بدون وجود شيرين برايش هيچ بوده، به زندگيش پايان مي دهد. از صحنه كه دور مي شديم، از اينكه تا به حال به شهرها نيامده بودم، افسوس مي خوردم!
سر راه برگشت به كرمانشاه، به سوي بيستون روانه شديم. در دشت بيستون ايستاديم و به كوههاي بسياري كه وجود داشت نگريستيم، كوههايي كه انگار در دل هر كدامشان چهره‌اي وجود داشت، چهره‌هايي كه انگار با ما حرف مي زدند. معروف‌ترين اين كوهها، كوه شيرين خواب است. كوهي كه به شكل زني خفته، با موهايي پريشان و زانوهايي در بغل گرفته است. خوب كه گوش مي‌دادي، مي‌توانستي صداي تيشه‌هاي فرهاد را هم بشنوي كه به عشق شيرين، كوه را در دستهايش نرم مي‌كرد و بر دل آن نقش جان مي‌زد.خوب كه نگاه مي‌كردي، در دل كوه، شيرين را مي‌ديدي كه آرام، دراز كشيده و انگار در انتظار اتمام كار فرهاد است. شايدخودش هم نمي‌دانست كه اين انتظار، پاياني ندارد! صداي تيشه زدن فرهاد، با باد به هرسويي روانه مي شد.
بيستون، كوهي شناخته شده است. كوهي كه هم اكنون به همت كارشناسان لايق ما، در آثار جهاني ثبت شده است. مجسمه هركول، كتيبه داريوش، غار شكارچيان، ديوار قديمي وحجاري فراتاش يا همان فرهادتراش جزيي از آثاري است كه در بيستون شاهدش بوديم. چه حيف است كه اين همه عظمت و زيبايي را نديد و تنها به دانستنش اكتفا كرد!
روز دوم، شال و كلاه كرديم و به سوي پاوه به راه افتاديم. در ميان راه، به غار "قوري‌قلعه" رسيديم. وقتي دانستم اين غار، بزرگترين غار آبي آسياست، از اين همه بي‌اطلاعي خودم از وجود اين سرمايه بزرگ ملي، كه اين گونه در گوشه‌اي از كرمانشاه ناشناخته مانده بود، شرمنده شدم. حسرت، بيشتر در دلم نشست وقتي فهميديم برق منطقه قطع است و حالا هم كه در كنارش هستيم، نمي توانيم زيبايي‌هايش را ببنيم. وقتي از منطقه دور مي شديم، سوز و سرما بيشتر مي شد و بارش برفي سنگين، ياد زمستان را برايمان زنده كرد. حسرت ديدار از پاوه هم به دلم ماند. اما دانستم كه پاوه، ييلاق عشاير منطقه است و بهتر است در فصل گرم سال براي ديدنش اقدام كنم! به شهرستان "روانسر" كه رسيديم، مردمي را يافتيم، پر از مهرباني و صبر، مردمي كه بيشترشان ملبس به لباسهاي زيباي محلي بودند.
شب وقتي به تاق بستان رسيديم،بار ديگر، جذب زيبايي هاي هنر معماري ايرانيان در گذشته‌هاي دور شديم. ايوان كوچك و ايوان بزرگ با فاصله كمي از هم نقش زده شده‌اند و هر كدام، زيبايي‌هاي خاص خود را دارا مي‌باشد. نقش برجسته "اردشير دوم" هم كمي آنورتر ديده مي شود. علاوه بر اينها مجسمه خسروپرويز و پله‌هايي درپشت نقش برجسته و موزه سنگ در همان محل به انتظار ايستاده‌اند تا بلكه بازديدكننده‌هايي به ديدار آنها بروند!
روز آخر، راهي قصر شيرين شديم. " جوانرود" سر راهمان بود. در تنها كتابخانه شهر، فقط چند روزنامه متعلق به دو سه روز قبل يافتيم كه يادآور كمبود امكانات شهرستانهاي كوچك بود! هر چه جلوتر مي‌رويم، هوا گرمتر مي‌شود. شهرستان بعدي، سرپل زهاب بود. شهري كه يادآور دلاوريهاي مردم غيور كرمانشاه، در روزهاي دفاع مقدس بود. شهري كه ابتداي حملات وحشيانه دشمن، به تصرف كامل در آمده بود و با خاك يكسانش كرده بودند. شهري كه با رشاد‌ت‌هاي فرزندان ايران، از دشمن ستانده شد و دوباره جان گرفت. ازميان آثار باستاني كه در اين شهر وجود داشت، تنها توانستيم نقش برجسته "آنوباني‌ني" كه مربوط به پنج هزار سال پيش بود و "ظاق‌گرا" كه بنايي در گردنه‌اي در يكي از پيچ‌هاي جاده ابريشم بود را ببنيم، باقي جاها ماند براي ديدار بعدي.
نزديك تنگه مرصاد كه رسيديم، غم سنگيني بردل همه نشست. چگونه كساني كه در اين سرزمين به دنيا آمده بودند و در هواي همين سرزمين تنفس كرده بودند، توانسته بودند بر روي مردم كشور خودشان خنجر بكشند؟! هنوز هم پس از گذشت اين همه سال، بقاياي تانكهاي منافقين در هر گوشه ديده مي شد. تعجبي نيست كه چرا در اين قسمت از اين سرزمين پهناور، هيچ گلي، جز گل حسرت نروييده بود.
به قصر شيرين مي‌رسيم، به مرز خسروي و نقطه صفر مرزي مي‌رويم. بي اختيار، خونم به جوش مي‌آيد. نمي‌توانم جلوي ريزش اشك‌هايم را بگيرم. از اينكه امروز مي‌توانم در امنيت كامل، روي اين خاك قدم بزنم، از اينكه در سرزميني زندگي مي‌كنم كه فرزندانش تا آخرين قطره‌هاي خونشان براي پس گرفتن وجب به وجب ميهن عزيزمان ايستادند، به خود افتخار مي كنم. پل مرزي ميان ايران و عراق را نگاه مي‌كنم. صحنه تبادل اسرا جلوي چشمم جان مي‌گيرد. از اينكه كنار پلي هستم كه دوباره فرزندان ايران را به آغوش خانواده‌هايشان باز گردانده بود، حال عجيبي داشتم. دلم مي خواست دوباره به تك‌تكشان، خوشامد بگويم.
مرز را ترك مي كنيم. به طرف عمارت شيرين مي رويم اما انگار دلمان را در همانجا، جاي مي‌گذاريم. عمارت شيرين در زير كوهي از خاك، دفن است. انگار كاوشگران هم ديگر دل و دماغ لازم را براي بيرون آوردن اين آثار از دل خاك را نداشته اند. بقاياي نخل‌هاي سوخته، در كنار عمارت به چشم مي‌خورند. مي‌گويند از گروه جدا نشويم. مي‌گويند هنوز هم جاهاي زيادي وجود دارند كه به طور كامل پاك سازي نشده‌اند. هنوز هم هرسال تعدادي از عشاير كه به قشلاق مي‌آيند و همچنين سربازهايي كه در اين منطقه گشت مي دهند طعمه مين‌هاي به جا مانده از آن دوران مي شوند.
در راه برگشت به طرف كرمانشاه، در شهرستان كرند يا همان دالاهو، توقف مي كنيم. وقتي براي ديدار از زيباييهاي منطقه باقي نمانده است. شتابان به طرف كرمانشاه به راه مي افتيم. احساس مي كنم دلم را در وجب به وجب راه جاي مي‌گذارم. از همراهان خوبمان در اداره كرمانشاه خداحافظي مي‌كنيم. قبل از ترك كرمانشاه مي‌ايستم و چشم هايم را مي‌بندم. گوش مي‌كنم. باد هنوز صداي تيشه هاي فرهاد را باخود به همراه دارد. گوش كن! شايد تو هم صدايش را بشنوي! 

 

نظر

نوشتن نظر
نام:مهمان
عنوان:
نظر:

تاريخ بروز رساني ( 02 بهمن 1386,ساعت 10:41:57 )
 
< بعد   قبل >

 
يكشنبه 14 شهريور 1389