|
نوشته شده توسط خاجی
|
|
04 بهمن 1386,ساعت 20:42:22 |
|
سميرا اصلان پور آقا بزرگ وقتي كه بچه بودم دستي به سرم كشيده بود، مثل الان كه وقتي از لابلاي جمعيت رد مي شود، از جلوي آنها كه به احترام دست به سينه مي گذارند و جلويش خم مي شوند و يا از جلوي آنهايي كه چهره او برايشان ناشناس است و اعتنايي نميكنند و كم كم از مسجد دور ميشود، به هر بچهاي كه ميرسد دستي به سرش ميكشد ودعايي برايش ميخواند.
شب تاسوعاست، دسته جلو مسجد رسيده و توي مسجد پر شده است. جلوي مسجد پرچم ها را تكان دادهاند و با نام هايي كه هركدام بر پرچمي نقش بسته است تاريخ را در ذهنم مرور كرده ام: حبيبببنمظاهر، حربنرياحي، قاسمبنحسن،... 72 نام بر 72پرچم. در مسير طولاني دسته در محله، دهها گوسفند قرباني شده است.مراسم ديگر تمام شده و آقابزرگ، تنها، ميرود و از مسجد دور ميشود. در سر راهش بر سر هر كودكي كه ميببند، دستي ميكشد و دعايي برايش ميخواند، چه پدر و مادرش او را بشناسند و احترامش را به جا بياورند و چه با بي اعتنايي از كنارش بگذرند. آقابزرگ در كودكي دستي به سرم كشيده بود. آن وقت ها كه شب هاي تاسوعا و عاشورا داييام دست مرا مي گرفت و از راهي دور به عشق ديدن آقابزرگ به مسجد او مي آوردم. آقا بزرگ يكي از دو گيس بافته مرا هم گرفته و چندبار بفهمي نفهمي آن را كشيده بود تا نگاه اعتراض آميز چشم هاي من به صورتش دوخته شده و با لبخندي پاسخ داده شده بود. راه مسجد آقا بزرگ دور است، آن قدر دور كه نمي توانم خودم بيايم، ولي محمد مي داند كه قرار شبهاي تاسوعا و عاشورا كجاست؛ دم مسجد آقا بزرگ و دسته مسجد او. دست بچه ها را ميگيريم و اينراه دور را مي آييم تا آقابزرگ هر سال دستي به سر آنها بكشد و دعايشان كند. نيمه رمضان است و محمد نذر آش شله قلمكار دارد. باران مي بارد، نه سيل وار، نم نم و آرام. قبل از افطار آش همسايه ها را ميدهيم و بعد از افطار براي آنها كه راهشان دورتر است ميبريم. رمضان است اما دلم هواي تاسوعا و عاشورا رادارد. ميگويم: " از در مسجدآقا بزرگ رد بشويم." محمد ميگويد: " حالا؟ اين وقت شب؟ مسجد بسته است كه!" ميگويم: " دلم مي خواهد در مسجد را ببينم." محمد مي گويد :" صبر كن مثل هر سال، شب تاسوعا مي آييم و با دسته همراه مي شويم، مسجد را هم ميبيني." مي گوييم:"هوس كرده ام." مي گويد:" آخر باران مي بارد!" مي گويم:"سيل كه نمي آيد! " مي گويد: "مسجد اصلا سر راهمان نيست." مي گويم:" دير كه نمي شود. كارمان تمام شده." چيزي نمي گويد. مي گويم: "ديگر بهانه اي نداري؟" مي گويد:"تعجب مي كنم، چه طور شد كه ياد آقا بزرگ افتادي؟" نمي دانم چه طور؛ اما حسي مرا به در مسجد كشاند. جلوي در مسجد مي ايستيم. هوا تاريك است. بر سر در مسجد جز يك چراغ كوچك روشني ديگري نيست. اطراف مسجد سوت وكور است. باران مي بارد. از ماشين پياده مي شوم. از خيابان رد مي شوم و جلوي در بسته مسجد ميايستم. سر در محقر آن را نگاه ميكنم.در جستجوي چيزي، نمي دانم چه چيز.شايد سال تاسيس مسجد، اما چيزي پيدا نميكنم.باران به صورتم ميخورد، سرم را بالا گرفتهام و قطرات باراني كه بر چشمهايم مينشيند، راه نگاهم را ميبندد. بر ميگردم. ميرويم. براي اولين بار جغرافياي مسجد در ذهنم معني پيدا مي كند. مي گويم:"بالاخره راه مسجد را ياد گرفتم." محمد مي گويد:" خب كه چه!" مي گويم:"اگر خودم تنها خواستم بيايم، مي توانم." مي گويد:"مثلا براي چه كاري؟" مي گويم : "نمي دانم." مي گو:"محرم كه با هم مي آييم..." مي گويم:"قبل از محرم..." باز مي پرسد:"آخر براي چه كاري؟" راستي نمي دانم؛ اما جغرافياي مسجد را در ذهنم مرور ميكنم. راه مسجد را آسان ميتوانم پيدا كنم،آسان آسان، مسيرش را از دو روز پيش بارها در ذهنم مرور كردهام. به مسجد مي رسم، تاسوعا نيست، عاشورا نيست، رمضان است. و جمعيت جلوي در مسجد موج مي زند، تمام آن جميتي كه شب هاي تاسوعا و عاشورا به دسته بيتكلف آقابزرگ ميپيوندند و يكي از بزرگترين دسته هاي شهر را درست ميكنند، و حتي بيشتر از آن، خيلي بيشتر. به جمعيت مي پيوندم و بر آقا بزرگ كه دقايقي بعد نظاره گر مراسم تشييع خود خواهد بود، نماز ميگزارم. |
|
تاريخ بروز رساني ( 02 بهمن 1386,ساعت 14:33:00 )
|