|
نوشته شده توسط خاجی
|
|
04 بهمن 1386,ساعت 10:50:51 |
|
سميرا اصلان پور نوز هم ميبينمش، بچه ها را پشت سر هم رديف كرده و دور حياط ميدواند. خودش هم همراه آنها ميدود، دست مي زند و گويا شعري ميخواند؛ نمي از درياي صدايش به اين سو ميرسد و در تمام حياط بزرگ پخش ميشود... از ميان دالان او را در حياط كوچك ميبينم؛ حياطي كه مال كلاس اوليهاست، آنها كه با چهرههاي شاد دور حياط ميدوند و دست ميزنند. اي كاش من هم اولي بودم ...
سرويسها رفتهاند و من جاماندهام ... مبهوت به هر طرف نگاه ميكنم؛ به حياطي كه خالي ميشود، به مينيبوسهاي زردي كه يكي پس از ديگري ميروند، به حياطي كه حالا تهي بودن، بزرگي ، سكوت و هم اكنون ديگر، رو به تاريكي رفتنش برايم ترسناك و غم انگيز است. اثري از بچهها و معلمها نيست. رانندهها همه رفتهاند؛ دفتر مردانه خالي شده. با يك دست چادر مشكي كوچكم رانگه داشتهام و دست ديگرم ، دسته كيف را هر لحظه محكمتر فشار مي دهد. دستي به سرم كشيده مي شود: " نگران نباش، الان پدرت ميآيد." همه رفتهاند و فقط او مانده، مانده تا مرا راهي كند. پدر از راه نميرسد. ميگويد:" ببينم، تا به حال پشت موتور نشستهاي؟" هرگز ننشستهام و از اين حرف سخت مي هراسم. ميپرسد :" سوار موتور من ميشوي تا ترا به خانهتان برسانم؟" با نگراني نگاهش ميكنم. ميگويد:" فقط بايد مرا محكم بگيري و نترسي..." موتورش را آماده ميكند و لبخندي به من ميزند. فقط مهرباني اوست كه ترس از موتور سواري را كمرنگ ميكند. پدر از راه ميرسد؛ با لباس كار سرمهاي رنگش و ته مانده نگراني من هم مي رود. خسته و شرمگين لبخندي به او ميزند. با هم دست ميدهند. او ميگويد:" فكر كردم نتوانستهايد بياييد.ديگر داشتيم راه ميافتاديم." خداحافظي ميكنيم. برايش كه هم چنان لبخندي به لب دارد، دستي تكان مي دهم. سوار وانت GMSپدر ميشويم و ميرويم. به عقب برميگردم و ميبينمش كه هم چنان دست تكان ميدهد. از پنجره عقبي GMS هم چنان او را ميبينم... از ميان صف دانش آموزان او را ميبينم . در برابر ما ايستاده و ميخواند: " تلاش و جنبش و پرتو اميد/ سراي جاودان ميدهد نويد/ به راه زندگي با تلاش و مهر/ به درگه خدا ميتوان رسيد..." او را ميبينم كه روزها ميآيد و سرود را براي ما ميخواند. بچهها سرود را فرا ميگيرند؛ سرود صبحگاهي را، و هر روز ميخوانند. زير لب زمزمه ميكنم:" اگر صفا بود/ به دل وفا بود..." و او را ميبينم، در افق خاطرههايم ايستاده و نمي از درياي صدايش از آن سوي زمان به من ميرسد:" هميشه بر سرت لطف كبريا بود..." به افق نگاه ميكنم و از وراي مهر خاطرات او را همچنان ميبينم. هنوز هم او را ميبينم، در صورت جميله كه چشمهايش را به يادگار دادند. نگاهم را از آن چشمها ميگيرم و به رو به رو نگاه ميكنم، آنجا كه آدم تازه اي با اخم به صورتهاي ما خيره شده است، صداي ما را گوش ميكند و حركت لبهايمان را زير نظر دارد. ميگويد: " شروع كنيد يك، دو، سه... شاهنشه ما زنده بادا..." لبهايم را به هم فشار مي دهم و صدا در گلويم خفه ميشود. به صفهاي دانشآموزان نگاه ميكنم و او را نميبينم. به سوي جميله بر ميگردم و در انتهاي چشمهاي سياهش او را ميبينم كه از پشت ميلههاي خاكستري به اين سو خيره مانده است. هنوز هم او را مي بينم؛ خم مي شود و دست عزيزترين انساني را كه ميشناسم، ميبوسد. امانت بزرگي به او سپرده ميشود، رياستي بزرگتر از رياست بر يك مدرسه، رياست بر كشور... او را بر سر سفره رياستش ميبينم؛ سفره اي خالي از رنگ با چند كاسه كه غذايي ساده در آنها ريخته ميشود. هنوز هم او را بر سر سفره ساده رياستش ميبينم. او را همچنان مي بينم؛ در ميان شعله هاي آتشي كه نمي سوزاندش، همچنان آرام، همچنان لبخند بر لب، به آتشي نگاه مي كند كه بر او گلستان مي شود. او را ميبينم؛ نظاره گر مردمي كه نبودش را باور ندارند. او را ميبينم دركلام انسان عزيزي كه ميگويد: " رجايي و باهنر اگر نيستند، خدا هست." هنوز هم ميبينمش همچنان آرام، همچنان لبخند بر لب، به آتشي نگاه مي كند كه بر او گلستان مي شود. او را ميبينم، نظاره گر مردمي كه نبودش را باورندارند. او را ميبينم دركلام انسان عزيزي كه مي گويد: " رجايي و باهنر اگر نيستند، خدا هست." هنوز هم ميبينمش؛در ميان اولينها... اولينهايي كه ورود او را خوشامد ميگويند. اي كاش من هم... |
|
تاريخ بروز رساني ( 03 بهمن 1386,ساعت 14:28:03 )
|