|
زهرا پورقربان دوازده نفر بودیم، همه خانم ،سعا دتی بودکه چند روزی در خدمت نویسندگان پیشکسوت زن باشم، مثل استاد سرکار خانم ا صلان پور مشا ور وزیر ارشاد در دفتر امور زنان، استاد سرکار خانم را ضیه تجار، خانم طاهره ایبد ، خانم مریم جمشیدی ، خانم مژگان شیخی ، خانم شمسی خسروی ، خانم معرا جی پور ، و خانم آ رزو فیروز فر گزارشگر خبرگزاری فارس . پا توی سالن پرواز گذاشته و نگذاشته ، صدای د لنشین و روحانی اذان ظهر فضای سالن را پر کرد، همگی در نمازخانه ایستادیم برای انجام فریضه نماز ظهرو عصر . ساعت 10/13 دقیقه هوا پیما از فرودگا ه مهرآ باد کنده شد ، توی دل دعا کردم ، از خدا خواستم ، همه صحیح و سالم به مقصد برسیم . شهر دود و دم و سرب و شلوغ و پر سر و صدا را زیر پا گذاشتم ، توی آبی نیلگون آسمان و ابرهای سفید گم شدم . آ رام و راحت پشت زد م به نرمه صندلی هوا پیما ، پلک روی پلک گذاشتم ، رفتم توی رویا ، رویا یی که از سالها پیش گوشه سینهام لانه کرده بود ، رویای دیدن مناطق عشایرنشین ، روستاهای کوهپایهنشین ، با گویش لوری ، از خودم پرسیدم ؟ پس دروغ نیست هرچیزی را که سپردی به ذهن ، یک روز جواب مثبت می دهد . هنوز با خودم در گیر بودم، صدای مهماندار رشته رویایم را پاره کرد . هوا پیما تا چند لحظه دیگر در فرود گاه یاسوج به زمین می نشیند . از شیشه هواپیما به بیرون نگا ه کردم ، فضای سر سبز و خانه های گلی روستاهای اطراف یا سوج زیر نور طلایی آ فتا ب داشت خود نمایی میکرد .
حدود ساعت 30/14 دقیقه هوا پیما توی فرود گاه یاسوج صحیح وسلا مت به زمین نشست . خدا را شکر کردم بخاطراین همه لطفش . جلوی در ورودی سالن پرواز خانم پرهیز مسول دفتر زنان اداره فرهنگ و ارشاد یاسوج با روی باز و لبی پر خنده ، از همه استقبال کرد و خوش آمد گفت . چهار تا ماشین پژو با را ننده کنار خیابان ا نتظار ما را می کشیدند . یک راست به اداره فرهنگ و ارشاد یاسوج رفتیم ، در طبقه چهارم توی اتاق با رییس اداره جناب آ قای قادرشاهی آشنا شدیم ، خانم اصلان پور مهمانها را یکی یکی خدمت آ قای قادرشاهی معرفی کردند . مهمانهای تازه از راه رسیده با شربت و آب خنک و چند نوع میوه تازه پذیرایی شد ند . آ قای قادرشاهی از برنامه اقامت این چند روز صحبت کردند . گفتن قرار بود شما عزیزان در تنها هتل یاسوج اقامت داشته باشید ، ولی به دلیل برنامهایی از طرف شرکت نفت در مهمانسرای اداره جابجا می شوید ، آن هم با امکا نات خیلی ناچیز با شرمندگی . اولین برنامه دیدنی ما رفتن به سالن فرهنگی هنری روستای سی سخت بود . بعد از استراحتی کوتاه و نوشیدن چای تازه دم ، عزممان را جزم کردیم برای رفتن به سالن فرهنگی و هنری روستای سی سخت . برای اهدای جایزه از طرف رییس اداره آ قای قادرشاهی و خانم اصلان پور به جوا نانی که در جشنواره فرهنگی و هنری شرکت کرده بودند ، در رشته نقاشی ، طراحی و حجم . ماشین جاده پر پیچ وخم روستایی را با سرعت پشت سر گذاشت ، جلوی در آهنی کوچکی از سر وصدا افتاد ، داخل سالن صندلی کاچویی ، سبز وسفید وقرمز ، چیده شده بود ، ردیف پشت سرهم ، یکی دو پله بالاتر میز چوبی سادهایی بود که میکروفن رویش قرار داشت ، روی پارچه سفیدی که به دیوار سالن با چسب نواری چسبیده بود ، مقدم شرکت کننده گان را خوش آ مد گفته بودند . آ قای قادرشاهی آنجا حضور داشت ، با چند نفر دیگر از مسول ارشاد ، حاضرین با دیدن ما از جا بلند شدند ، ردیف صندلی جلو را خا لی کردند ، خودشان سر پا به سینه دیوار تکیه زدند ، با این عمل خون گرمی و مهمانوازی عشایری را ثابت کردند ، روی صندلی جا گرفتم ، نگاهی به سالن انداختم ، دیوار سالن گچی بود و بدون هیچ پنجره یا نور گیری ، خفه و دم کرده ، با لیوانی شربت پذیرایی شدیم ، همراه سا ندیس وکیک . خانم اصلان پور آ ماده شدند برای اهدای جوا یز . زمانی که دختر و پسرهای جوان سنگین ومتین وساده ، جدی و مصمم ، جوایز خود را از دست خانم اصلان پور می گرفتند ، تنم لرزید ، اشک توی چشمم جوشید ، بخاطر این جوانان عزیز ، پر کار و پرشوق و پر ذوق ، در وادی هنر ، آن هم درآن روستای دور افتاد ه محروم ، در آن سالن دم کرده و تاریک ، درست در زمانی که داد ، مد و مدرنیته و کامپیوتر و چت ، مد لباس و کفش و آ رایش در پایتخت غوغا می کند . اشک توی چشمم می جوشید ، برای تک تک شان کف زدم ، آرزوی روزی بزرگ برایشا ن از خداوند خواستم. برنامه بعدی دیدن چشمه میشی در روستای سی سخت بود . ماشین کنار چشمه میشی از سرو صدا افتاد ، آبشاری که از نوک کوه به طرف چشمه سرازیر میشد یخ بود مثل تگرگ ومیریخت میان خندق پای چشمه و راه میافتاد سمت درختهای میوه ، پیرمردهای روستایی با چهره تکیده وپر از چین وچروک ، با چشمی نافذ ، ردیف کنار هم ، روی چهار پایه جا خوش کرده بودند ، سینیهای روحی جلوی پایشان پر بود از سیب ترش ، آ لبا لو خشکه ، برگه زردالو ، سبزی خشک کوهی . ترازوی قدیمی و چند تیکه سنگ که میزان حق و ناحق را در مرام روستایی نشان میداد در حال شکار مشتری بودند . یکی از اهالی روستا از چشمه میشی به عنوان اسطوره یاد میکرد ، می گفت وقتی کیکاوس همراه سی نفر از یا رانش به این چشمه رسیدند ، کیکاوس از سینه کوه بالا رفت ، و آن سی نفر آنقدر پای چشمه انتظار کشیدند تا همگی سنگ شدند. به همین دلیل به روستای سی سخت، سیسنگ هم میگویند . می رفتیم به استقبال صرف شام در روستای سی سخت از پشت شیشه ماشین غرق جاده باریک روستا بودم و درختان میوه ، هلو ، سیب ، گلابی ، انار سرخ . که آرام و با صلابت دو طرف جاده ، بدون هیچ نگرانی از چید نشان ، روی پا توی باد غروب ، می چرخیدند و می رقصیدند ، یاد تره بار تهران افتادم ، وقتی دو کیلو هلو میخرم ، میبینم نصف بیشتر هلوها گندیده وخراب ، ته کیسه قایم شدهاند . ماشین کنار غذا خوری سنتی از صدا افتاد ، تختها با گلیم و گلیمچه ، با پشتی های دستبا فت ، قشنگ و ساده انتطار مشتری را می کشیدند ، زیر شاخ و برگ درخت بلوط و چنار . شام با ماهی تازه غزل آلا که از حو ضچه پشت نهارخوری گرفته شده بود ، طبخ شد ، با نان محلی و دوغ ترش نوش جان کردیم ، جای دوستان سبز ، باز جاده با ریک بود و نسیم باد خنک ، تاریکی بود و سکوت و آ وازه زیبای جیر جیرکها . دو شنبه 19/6/68 برنا مه ا مروز ديد ن از شهر گچسا ران بود. شهری که چهار ساعت با یاسوج فاصله داشت . صبحانه را دور هم در مهمان سرانوش جان کردیم ، جای شما سبز ، راهی گچساران شدیم ، شهری که توی دلش پا لایشگاه نفت جا خوش کرده بود و بقول معروف زیرسرش بجای بالش شمش طلا جادادشت ، میان راه کنار جاده در فضای با ز قهوه خانه سنتی اطراق کردیم ، زیر سایه درخت بلوط با شاخ و برگ سبز و براق ، روح درخت بلوط انقد ر بزرگ و دست دل باز بود که همه قهوه خانه را زیر بال داشت و سایه می داد . کتری روحی بزرگ ، دود گرفته و سیاه ، روی اجاق نیمه جان داشت می جوشید و قوری چینی بند زده رویش در حال دم کشیدن بود ، باد خاکستر کنده نیمه سوز را چنگ میزد و توی هوا به بازی میگرفت ، بوی چای تازه دم به مشام میرسید وخستگی را از تن می قاپید ، مات بودم به دیوار و سقف قهوه خانه که از حصیر خرما درست شده بود ، آب رود خانه داشت صدایم میزد ، انگار که بخواهد بگوید من هم هستم اینجا ، نگاهم کنید ، با قهوهخانه و سقف و دیوار حصیری وداع کردیم . راهی شدیم ، هر چه پیش میرفتیم ، داغی هوا بیشتر می شد ، فقر عمرانی بیداد میکرد ، بیابان همچنان کنار جاده باریک فرسوده دراز کشیده بود و داشت با خار وخس می نالید. ماشینها جلوی سا ختمان اداره فرهنگ وارشاد اسلامی گچساران از تب وتاب افتاد ند ، دسته جمعی وارد اتاق رییس اداره جناب آقای علی پور شدیم ، از قبل تعدادی صندلی دور میز چیده شده بود ، روی صند لیها آرام گرفتیم ، با شربت و آ ب خنک و چای پذیرایی شدیم ، نفسی تازه کردیم ، اگر میخواستم هوای داخل اتاق رییس را با بیرون و جاده مقا یسه کنم ، حالت دوزخ وبهشت را داشت . مهمانها توسط خانم اصلا ن پور معرفی شدند . آقای علی پور همین که خوش آمد گفت ، یک راست رفت سر اصل قضیه که مو قعیت اجتماعی ، فرهنگی هنری گچساران بود ، انگارکه دلش پر باشد . انگار دنبال کسی می گشت برای درد و دل کردن . گفت اینجا حدود سیصد تا چهارصد هزار خانوار زندگی می کنند ، دریغ از یک سینما برای تفریح ، تعریف میکرد گوشه میدان شهر چند سال پیش یک سینما دایر بود ، آمدند آن را ویران كردند بقصد تعمیر و آبا د کردن ، ولی نمی دانم چه شد و قصه اش به کجا رسید . ولی در حال حاضر از این مکان بصورت انبار جنس استفاد ه می شود تعریف میکرد خیلی نا مهنگاری کردم ، خیلی قول مسا عد گرفته ام ، برای هزینه و بود جه ، ولی هنوزه که هنوزه خبری از هیچ چیز و هیچ کس نیست تعریف میکرد، دریغ از یک زمین بازی فوتبال و یک فضای سبز دراین دمای پنجاه درجه با لای صفر ، برای سرگرمی بچه های اینجا . تعريف میکرد ، اینجا یک مکان فرهنگی نداریم ، بعضی وقتها برای اجرای نمایش و سخنرانی از جوان ها دعوت می شود به تنها پارکی که کنار جاده است ، آ ن هم فقط زمانی هوا گرم است ، زمستان کجا برویم ؟ من از بچه ها خجالت میکشم ، به خدا قسم . تمام گفتههای آ قای علی پور را خانم اصلا ن پور همان لحظه به وسیله خانم فیروز فر گزارشگر خبرنگاری فارس با تلفن همراه به تهران ارسا ل کردند . برای ساختن وضو نماز ظهر و عصر سری به سرویس بهداشتی اداره فرهنگ و ارشاد زدیم ، سرویس بهداشتی یک چوب رختی ناقابل به دیوارش کوبیده نشده بود ! برای آ ویزان کردن چادر ، یا کیف دستی ، تنها دو میخ زنگ زده به فا صله دو وجب از هم توی دیوار لق می زد ند ، راستی مگر قیمت دوتا چوب رختی و چند تا گیره چقدر می شود ؟ حالا از لولهکشی مایع صابون بگذریم که خشک بود و انگار سا لها ست که رنگ مایع صا بون بخودش ندید ه بود برای شستن دست . از ناهارخوری که فقط چند خیا بان با اداره فرهنگ و ارشاد فاصله داشت اصلا خوشم نیامد، نه از نظر کیفی و نه از نظر کمی و بهدا شتی . قرار بعدی ما دید ن از بندر دیلم بود . باز همچنان جاده و بیابان د نبا ل سرمان هو می کشید ، قرار بود بین راه سری هم به زیارتگاه بیبی حکیمه خواهر امام هشتم بزنیم ، ولی به دلیل ضیغ وقت ، و تاریکی شب انجام نگرفت ، فقط سر سه راهی بی بی حکیمه از دور سلا می عرض کردیم و گذشتیم . هر چه پیش می رفتیم بیابان بود و نرمه باد ، نورآ فتاب و نخلهای بلند قا مت ایستاده روی پا ، خوشه های خرمای سرخ و زرد ، روی دوششان سنگینی میکرد ، به استقامت و صبوری نخلها در آن داغی هوا غبطه خوردم ، وجودم را ارزنی بیش حس نکردم در هستی . به بندر رسیدم ، یک راست کنار ساحل از ماشین زدیم بیرون . دریا آرام بود ، موج آرام بود ، ساحل آرام بود ، نور نارنجی آ فتاب میریخت روی آب ، میچرخید و میرقصید انگار آ فتاب داشت با دریا خدا حافظی میکرد تا فردایی دیگر ، مرغکان دریایی با پرو بال نقره ایی رنگ و منقا ر سرخ ، روی نرمه شنهای ساحل پا به پا میکردند ، با سرعت شیرجه می زدند روی آب ، سرو منقا ر توی آب شور فرو می بردند ، طعمهایی گیرشان می آمد ، دوباره روی نرمه شنها آرام می گرفتند و مشغول می شدند به خوردن روزی. جای جزر و مد دریا خالی بود ، یادم آمد شب موقع جزرو مد است ، پیش خودم فکر کردم وقتی هوا تاریک می شود و خلوت ، دریا بغضش می ترکد و دلش را بر سر ساحل بیچاره خالی میکند . برنامه بعدی دیدن از بازار دیلم بود . راه افتا دیم طرف بازار دیلم . بازار نه شلوغ بود نه خلوت ، کاسبها سرشان به کار خودشان بود ، سرگرم حساب وکتاب ، چرخی زدم توی بازار ، جنس کشور چین همه جا قد علم کرده بود ، گردن کشیده بود ، دامش پهن بود برای شکار مشتری ، بجای صنایع دستی و بومی دیلم ، دریغ از کلا فی نخ پشم سرخ وسبز وآبی و زرد قالی وگلیم ، بر سردر د کانی در بازار دیلم . نگاهم افتاد به پیرمردی که کنار دیوار بازار پهن شده بود کف زمین ، توی جعبه چوبی ادویه میفروخت ، سلام کردم و خسته نباشی گفتم ، دو بسته زرد چوبه خریدم ، بسته ایی پا نصد تومن ، بسته زرد چوبه را بو کشیدم ، مست شدم ، بوی جنوب می داد و بوی بازار دیلم . سه شنبه 0 2/ 6/ 6 8 برنامه امروز رفتن به روستای تنگه سرخ ، و دیدار از عشایرنشین . صبحانه را دور هم در مهمان سرا نوش جان شد جای دوستان سبز، از ذوق دیدن عشایرصبحا نه را نیمهکاره رها کردم و آماده شدم ، مینی بوس گوشه حیاط اداره فرهنگ و ارشاد انتظار ما را می کشید ، بچه ها پشت سر هم سوار شدند . کنار صندلی را ننده سه فلاکس پر بود از چای داغ ، لیوانهای شسته وتمیز میان سینی برق می زد با قندان ، به خانم تجار استا د عزیزم اشاره کردم ، گفتم : خانم تجار خیالت تخت با شه از بابت چای ، نگاه کنید به پای صند لی را ننده بساط چای روبراه است ، استاد عزیزم خندید ، گفت به به واقعا چای خستگی را از تن آ دم میگیره . هرچند خودم هم میانه بدی با چای ندارم روی تک صند لی رها شدم ، پرده پنجره را جمع کردم ، شیشه را کشیدم عقب ، ماشین میان جاده باریک دور خودش پیچ و تاب می خورد ، سمت راست جاده کوهها یک دست سبز قد کشیده بودند تا نزدیک ابرهای سفید پنبهایی ، تپهها یک دست با گلهای رنگ به رنگ توی دامنه کوه راحت جا خوش کرده بودند ، سمت چپ چاده دره پهن و دراز اطراق کرده بود برای همیشه ، توی دل دره درختهای میوه ، تاکستان انگور ، ساقه های سبز ذرت ، خوشه های زرد گندم ، همه با هم همسایه شده بودند ، اهل یک سفره ، درخت بلوط وچنار سبز ، بیده مجنون با شا خه های چتری بال در بال هم گیر داشتند انگار ترس داشته باشند از جدایی و تنها یی . ماشین توی جاده میپیچید ، کوه وتپه ، جایش را با دره عوض میکرد ، گاه دره سمت راست بود و گاه سمت چپ ، توی سینه کش سرسبز دره گله گوسفند ها میچریدند و آسمان آبی را سیر میکردند ، سگ های گله گوشه ایی آرام لمیده بودند ، ولی شیش دانگ حواسشان به گله بود ، صدای آ واز لوری چوپانها با دنگ و دنگ زنگوله ها قاطی میشد و فضا را شکاف میداد و میکشید با لا و میریخت توی گوشم ، حیف که نمیشد ، از آن فا صله صدای پای آب رود خا نه را بشنوم . خورشید همچنان گرد وطلا یی دنبا لمان میچرخید و یک لحظه تنهایمان نمیگذا شت ، سر پیچ جاده کنار آ لاچیقی جمع وجور با شا خه وبرگ زرد و خشک ماشین از صدا افتاد ، پیاده شدیم ، جلوی آ لاچیق دو سه جعبه چوبی پر بود از سیب های سبز درشت ، پیرمردی ریز نقش با دست وصورت آ فتاب سوخته توی آ لاچیق پشت داده بود به باد آ رام ومطمئن درکنار حا صل زحمتش ، پیرمرد از دست خانم پرهیز دشت کرد ، راننده ماشین فرزی با کیسه های سیب راهی دره شد برای شستن سیبها . وز وز زنبور های عسل لا به لای گلهای وحشی ، صدای ماق یک جفت گاو مشکی براق با سینههای ورم کرده از شیر ، رها روی چمن ، کنار آب ، داشتند سهم روزیشان را از طبیعت میگرفتند ، بچه ها هرکدام گوشه ایی گم بودند در زیبایی دشت ، صدای یکی بلند شد پونه وحشی ، پونه وحشی ، چنگی زدم زیر ساقه ، مشتی پونه وحشی چیدم ، گرفتم زیر دماغم ، بوی خوش ریخت توی سینه ام روی صندلی ماشین مست شدم ، توی دست بچه ها یکی یک سیب درشت سبز بود داشتند گاز می زدند . برنامه بعدی دید ن از سیاه چادر و کپر عشا یرنشین . توی شیب جاده ماشین شتاب گرفت وسط چند کوه سر سبز از قیل و قال افتاد چادر سیاه و کپرها پیدا شدند ، رانند ه پا تند کرد طرف کپرها گویا میواست اذن ورود از صاحبش بگیرد، با دست بطرف ماشین اشاره کرد ، همه پیاده شدیم ، سراز پا نمی شناختم ، گیج ومنگ پاکشیدم طرف سیاه چادر ، زنی میان سال گنار دختری جوان ، قد وقامت کشده اش توی لباس سبز رنگی بلند ، با شلیته قرمز ، چارقد بنفش دور سرش پیچیده بود با یک ردیف اشرفی روی پیشانیش نمی دانم اشرفیها طلا بودند ، یا خیر ، ولی داشتن زیر نور آفتاب برق میزند ، تنها گردی صورت آفتاب سوختهاش پیدا بود و بس . با زبان لوری خوش آمد گفتن ، داخل چادر شدیم ، چند دبه پلا ستیکی آب کنارهم چیده شده بود و چند تیکه ظرف وظروف روحی ، یکی دو دست رختخواب رنگ وا رنگ کنجه چادر روی هم تلمبار بود، دو مشک سیاه به تیرک وسط چادر گیر داشت ، پر بود از دوغ و ماست، چند تیکه گلیم وگبه گوشه وکنار چادر پهن بود ، بقیه کف چادر قلوه سنگ ریز بود، وسط چادر چاله اجاقی بر پا بود با سه پایه آهنی که دیگ غذای ناهار رویش داشت بخار میکرد . سمت دیگر چادر کودکی زیر چارقد چرک سفید ، که بصورت پشیبند درست شده بود داشت وول می خورد ، نه خواب بود نه بیدار ، پشه بند را پس زدم چشم وابروی زن توی هم رفت ، چین و چروک صورتش کش آمد ، نزدیک شد ، با زبان لوری حالیم کرد ، گفت : این بچه نیست ! ده سالشه ، دو ساله که بود یه شب تب کرد تا صبح ، بعدشم لمس شد و افتاد اینجا، سراغ مردش گرفتیم گفت با دوپسرش رفتهاند شهر ، با الاغ دنبال آ ذوقه . جهت قبله را از زن سراغ گرفتم ، با دست اشاره کرد . روی گلیم و گبه ایستادیم و قامت بستیم برای نماز ظهر و عصر، ازنماز که فارغ شدیم ، زن عشایر لیوا نی دوغ از مشک برایما ن ریخت ، روی دوغ پونه خشک صحرایی پاشیده بود ،چقدر مزه دا د ، جای شما سبز ، از توی چادر بیرون را سیر کردم ، زیر دار بست های حصیری یک دست گوسفند بود و بز و گاو وشتر و اسب و الاغ ، زیر سایه لم داده بودند و داشتن نشخوار می کردند، میان خلوت و سکوت کوه و دشت ، مرغ و خروس و جوجه ها برای خودشان راحت روی پشم تن گوسفند ها میچرخیدند و نوک میزدند ، فکر کنم با کف زمین اشتباه گرفته بودند و حوا سشان نبود. از زن عشایر سراغ کشک و پنیر و قرقورود را گرفتیم برای خرید ، سری تکان داد ، انگار که دستش تنگ باشد ، دست آخر با شیشه ایی که تویش چند قاشق قرقورود قهوه ایی سوخته بیشتر نبود بدرقه شدیم و صحرای دلنشین عشایر را پشت سر گذا شتیم. برنامه بعدی دیدن عروسی سنتی عشایر در باغ .
ناهار جای شما خالی توی غذاخوری بین را نوش جان کردیم ، ماشین دو باره شیب جاده را در پیش گرفت ، کنار در باغی از تب وتاب افتاد ، صدای ساز و ناقاره و موسیقی سنتی از توی باغ میریخت بیرون ، بوی اسفند وکندر ، بوی تمبا کو چای تازه دم به مشام می رسید ، پا کشیدم توی باغ ، وسط باغ دایره شکل بود ، اطراف دایره را فرش کرده بودند ، پشتیهای دست بافت پشت زده بودند به سینه دیوار، زیر سایه درخت چنار و بلوط ، مهمانهای مرد روی فرش دور هم سرگرم کشیدن قلیان بودن و نوشیدن چای تازه دم ، دور دایر وسط باغ صندلی چیده شده بود برای مهمانهای زن ، جدا گانه نشسته بودند با لباس محلی شال و پیراهن و شلیته ، قسمتی از دایره روی تخت چوبی نوازند گان نشسته بودند مشغول نوا زندگی . دخترا ن جوان با لباس زربافت رنگی محلی که شامل پیراهن بلند و جومه وتومون وچارقد توری و کلا قچه و اشرفی طلا یی که بدور چارقد دوخته شده بود ، با داشتن دو دستمال کوچک در دست دور تا دور دایره وسط باغ ، ردیف پشت سر هم ، سنگین و متین وجدی ، با آهنگ محلی رقص هفت دستمال را خیلی لطیف و زیبا و ساده اجرا میکردند . وقتی بزرگ قبیله یا مهمان سرشناسی پا توی مراسم جشن عروسی میگذاشت ،از طرف صاحب مجلس چند تیر هوایی با برنو شلیک می شد، که نشانه احترام به قومیت و از طرف دیگر نشانه امنیت و حراست مرز نشینا ن عشایر به حساب میآ مد . از بزرگان و صاحب مجلس ، خدا حافظی کردیم و دعای خیر برای عروس وداما د ، د ختران و پسران عشایر نشین . برنامه بعد ی دیدن آبشار یا سوج بود .
ماشین پای کوههای سر سبز و سر به فلک کشیده از صدا افتاد ، قهوه خا نه های سنتی با تختهای چوبی ، فرش وگلیم دست بافت رویشان پهن بود ، زیر سایه درختهای بلوط و چنار و تبریزی ، مرغابی و اردک و غازها زیر تختهای چوبی ، روی آب زلا ل وپاکی که از آ بشا ر جاری بود کف آجرفرش قهوه خانه سر گرم چریدن بودند و بازی ، قاد قاد می کردند ، صدای آ بشا ر یک سره توی هوا پر و خالی می شد ، شاگرد قهوهچیها با سینی چای و بشقاب فال گردو و قلیان از مسا فرها پذیرایی میکردند ، از فضای دلنشین آ بشار یاسوج خدا حافظی کردیم . بر نامه بعدی دیدن از بام یاسوج بود .
خورشید پنجره ا تاقش را داشت می بست ، آ سمان مشغول آن بود که چادر شبش را پهن کند روی شهر یاسوج ، ماشین نفسهای آ خرش را می زد و پیچ وخم جاده را می کشید با لا ، جاده لابهلای درختها گم بود ، انتهای جاده به محوطه سرسبزی ختم می شد ، مسا فر ها از سردی هوا به چادر و ا چاق روشن پناه می بردند ، از با لای بام شهر یاسوج مثل یک نگین الماس درشت برق میزد و میدرخشید، روی تخته سنگی آ رام گرفتم ، نگاهم افتاد به آسما ن ، رنگ آسما ن یاسوج سرمهایی بود ، ستا ره ها درشت و برجسته د ور ما ه حلقه زده بودند ، حس کردم اگر دست دراز کنم میتوانم یکی از ستا رهها را بگیرم ، درآن بلندی ، درآن عظمت ، میان زمین و آسمان خودم را موجودی حس کردم ضعیف و نا توان و دست گیر ، بچه ها گو شه کنار بام یاسو ج سر گرم حرف و حد یث بودند و تما شا ، آن طور که خانم پر هیز تعریف می کرد ، بام یا سوج بلند ترین نقطه شهر به حسا ب میآ ید . بچهها از سردی هوا به مینی بوس پنا ه بردند . ما شین داشت راه رفته را بر می گشت . بر نا مه بعدی دید ن از صنا یع دستی .
ساعت از هشت شب گذ شته بود ، را نند ه وخانم پرهیز دنبال جایی میگشتند ، به گمانم آدرس مکان را فرا موش کرده بودند ، ماشین جلوی در آهنی سبز رنگی از صدا افتا د، را نند ه چند مشت به در کو بید ، در که باز شد ، راننده با دست به طرف ماشین اشا ره کرد ، همگی پیاده شدیم ، پا کشیدم توی جایی که مثل حیاط بود ، ازحیا ط وارد راهروایی شدیم که زیاد هم بزرگ نبود ، تک لا مپی به سقف راهرو گیر داشت و سوسو می زد ، دو طرف راهرو تخت چوبی ردیف کنارهم چیده شده بود ، روی تختها گلیم و جا جیم و گبه دراز کشیده بودند با اندازههای مختلف ، با نقش و نگار جور و وا جور تنها و غریب ، چندتایی هم به دیوار راهرو گیر داشتن با میخ ، را ننده با زبان لوری صدا زد ، پیر مرد لقمه غذا توی دهان داشت . پرسیدم؟ چرا در اینجا را به این زودی بستی؟ خندید ، سری تکان داد حرفی نزد ، برو بچه ها یه چند تایی گلیم و گلیمچه دیواری خریدند و پیرمرد آن وقت شب از دست بچه ها دشت کرد و خوشحال شد . از راهروی صنایع دستی به ا تاق دیگری هم راه داشت ، وارد اتاق شدیم ، در ودیوار ا تاق پر بود از انواع اسلحه قدیمی و جدید ، اما ا سلحه برنو میانشان حرف اول را می زد . از ا تاق که بغل اسلحه خا نه صدای دستگا هی شنیده میشد ، سرک کشیدیم ، پیرمردی پشت دستگاه روی صندلی جا خوش کرده بود وداشت با چرخه دستگاه ا سلحه تعمیر میکرد ، آن هم آن وقت شب ، سلا م وخدا قوت گفتیم . ماند ه بودم معطل ! پیرمرد یاسوجی از رونق کار زیاد پشت در بسته نشسته بود ! پشت چرخه دستگاه ؟ یا خیر در خیالش احساس رونق بازار را داشت . دو باره ماشین با صبر و حوصله راه خود ش را پیش گرفت ، نشستم روی صندلی ، سر چسباندم به شیشه ، رفتم توی فکر ، قشنگ ترین جایی که در یاسوج دیده بودم اینجا بود ، دو موقعیت ، دو مکان در یک فرهنگ کنار هم ، با هم ، برای هم ، موقعییت اقتصادی رونق صنایع دستی و مو قعییت امنیت و حفا ظت و حق طلبی با اسلحه و تفنگ ، که از دیر باز با گوشت و پوست وخون مردم عشایر اجین بوده است ، آ ن هم آ ن وقت شب ، پشت در بسته آ هنی به دست دو پیر مرد ، از دو نسل گذ شته ، نسلی که کشور ایران به آ نها تکیه زده است . چهار شنبه 21/ 6/ 68 . بر نا مه بعدی دیدن از با زار یا سوج بود . بازار ازچند پیچ و خم خیا بان خلا صه می شد ، اول بازار چند دکان بود که قلیان می فروختن قفسههای درون دکان پر بود از نی پیچ و قلیان های بلور و چینی و سفال ، ودر راسته همین خیابان چند دکان ردیف هم پارچه لباس محلی میفروختن ، هر گوشه از دکان طاقه پارچه های الوان رنگی برق می زد و می درخشید ، قیمت که کردم دیدم ارزانترین پارچه ها بود متری 45 هزار تومان ، سرم سوت کشید ، پس با این حساب یک دست لباس محلی سر از پانصد هزار تومان درمی آ ورد ، وقتی از فروشند ه سوال کردم این پارچه مال کجاست ؟ جواب داد همه اینها از خارج وارد می شود ، خلا صه هیج جای بازار بوی فرهنگ بومی یاسوج را نمی داد ، بیشتر بافت شهری را بخود گرفته بود و کاسبها در حال داد و ستد بودند مثل همه جا . وقت زیادی نداشتیم تا زمان پرواز ، باید از یاسوج به فرودگاه شیراز می رفتیم ، باید چمدان هارا می بستیم وعازم می شدیم ، مجبور بودیم این همه زیبایی ، این همه لطافت ، این همه برد باری و صبوری ، این همه مهمانوازی را پشت سر می گذاشتیم که نمونهاش خانم پرهیز بود بنده خدا بعد از چند روز زحمت وخستگی و مهمانوازی امروز چهار شنبه به پیشواز ماه مبارک رمضان رفته بود، باز عزت گذاشت ، باز حرمت نگهداشت ، با زبان روزه درست تا گیشه ایی که کارت پرواز را میگرفتیم همراهمان بود و بدرقه مان میکرد ، برایش آرزوی تندرستی و سلا مت کردیم.
در پایان از وزیر محترم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلا مي جناب آقا ی هرندی و سر کار خانم اصلان پور مشاور وزیر و سرکار خانم راضیه تجار وهمه کسانیکه دراین سفر با ما همکاری و همراهی کردند کمال تشکر را دارم . به امید روزی که بتوانیم با همکاری این عزیزان به دیگر نقاط دیدنی کشور عزیزمان ایران سفر این چنینی را داشته با شیم .
ع
|