سفرنامه استان کهگیلویه و بویر احمد PDF چاپ ايميل
نوشته شده توسط خاجی   
08 بهمن 1386,ساعت 22:21:36

 زهرا پورقربان

دوازده نفر بودیم،  همه خانم ،سعا دتی بودکه چند روزی در خدمت نویسندگان پیش‌کسوت زن باشم، مثل استاد سرکار خانم ا صلان پور مشا ور وزیر ارشاد در دفتر امور زنان، استاد سرکار خانم را ضیه تجار، خانم  طاهره  ایبد ، خانم  مریم  جمشیدی ،  خانم مژگان  شیخی  ، خانم شمسی  خسروی  ،  خانم معرا جی پور ، و خانم آ رزو  فیروز فر گزارشگر خبرگزاری فارس .

پا توی سالن پرواز گذاشته و نگذاشته ، صدای د لنشین  و روحانی اذان  ظهر فضای سالن را پر کرد، همگی در نمازخانه ایستادیم برای انجام فریضه نماز ظهرو عصر . ساعت  10/13 دقیقه هوا پیما از فرودگا ه مهرآ باد کنده شد ، توی دل دعا کردم  ، از خدا خواستم  ، همه صحیح و سالم  به مقصد برسیم  .

شهر دود و دم  و سرب و شلوغ و پر سر و صدا را زیر پا گذاشتم ، توی آبی نیلگون آسمان و ابرهای سفید گم شدم  . آ رام و راحت پشت زد م  به نرمه صندلی هوا پیما ،  پلک روی پلک گذاشتم ، رفتم توی رویا ، رویا یی  که از سالها پیش گوشه سینه‌ام  لانه کرده بود ،  رویای دیدن مناطق عشایرنشین   ، روستاهای کوهپایه‌نشین ، با گویش لوری ،  از خودم  پرسیدم ؟  پس دروغ نیست هرچیزی را که سپردی  به ذهن ، یک روز جواب مثبت می دهد .  هنوز با خودم در گیر بودم، صدای مهماندار رشته رویایم را پاره کرد  . هوا پیما تا  چند لحظه دیگر در فرود گاه یاسوج به زمین می نشیند  .

از شیشه هواپیما به بیرون نگا ه کردم ، فضای سر سبز و خانه های گلی روستاهای اطراف یا سوج   زیر نور طلایی آ فتا ب  داشت خود نمایی می‌کرد .

حدود ساعت 30/14 دقیقه هوا پیما توی فرود گاه یاسوج  صحیح وسلا مت به زمین نشست . خدا را شکر کردم بخاطراین همه لطفش   .
جلوی در ورودی سالن پرواز  خانم پرهیز مسول دفتر زنان اداره فرهنگ و ارشاد یاسوج  با روی باز و لبی پر خنده ، از همه استقبال کرد و خوش آمد گفت .

چهار تا ماشین پژو با را ننده  کنار خیابان ا نتظار ما را می کشیدند  .

یک راست به اداره  فرهنگ و ارشاد  یاسوج رفتیم ،  در طبقه چهارم توی اتاق با رییس اداره  جناب آ قای  قادرشاهی آشنا شدیم  ،  خانم اصلان پور مهمانها را یکی یکی  خدمت آ قای قادرشاهی معرفی  کردند  . مهمانهای تازه از راه رسیده با شربت و آب خنک و چند نوع میوه تازه پذیرایی شد ند  .

آ قای قادرشاهی  از برنامه  اقامت این چند روز صحبت کردند  . گفتن قرار بود شما عزیزان در تنها هتل یاسوج اقامت داشته باشید ،  ولی به دلیل برنامه‌ایی از طرف شرکت نفت  در مهمانسرای  اداره جابجا می شوید ، آن هم با امکا نات  خیلی ناچیز  با شرمندگی  .

اولین برنامه دیدنی ما رفتن به سالن فرهنگی هنری روستای سی سخت بود .

بعد از استراحتی  کوتاه و نوشیدن چای تازه دم  ، عزممان   را جزم کردیم  برای رفتن به سالن فرهنگی و هنری  روستای  سی سخت .  برای اهدای جایزه از طرف  رییس  اداره  آ قای  قادرشاهی و خانم  اصلان پور  به جوا نانی که در جشنواره  فرهنگی و هنری  شرکت  کرده بودند  ،  در رشته  نقاشی ،  طراحی و حجم  .

ماشین  جاده پر پیچ وخم  روستایی را با سرعت پشت سر گذاشت ، جلوی در آهنی کوچکی  از سر وصدا افتاد ، داخل سالن صندلی  کاچویی  ، سبز وسفید وقرمز ، چیده شده بود ،  ردیف پشت سرهم  ،  یکی دو پله بالاتر میز چوبی  ساده‌ایی بود که میکروفن رویش قرار داشت  ، روی پارچه سفیدی که به دیوار سالن  با چسب نواری چسبیده بود ،  مقدم شرکت کننده گان را خوش آ مد گفته بودند   .
آ قای قادرشاهی آنجا حضور داشت ، با چند نفر دیگر از مسول ارشاد ،  حاضرین با دیدن ما از جا بلند شدند ،  ردیف صندلی جلو را خا لی کردند ، خودشان سر پا به سینه دیوار تکیه زدند ،  با این عمل خون گرمی  و مهمانوازی  عشایری را  ثابت کردند ، روی صندلی  جا گرفتم  ، نگاهی به سالن انداختم  ،  دیوار سالن گچی بود و بدون هیچ پنجره  یا  نور گیری  ، خفه و دم کرده  ،  با لیوانی  شربت پذیرایی شدیم  ، همراه سا ندیس وکیک    .
خانم اصلان پور آ ماده شدند

برای  اهدای جوا یز  . زمانی که دختر و پسرهای جوان  سنگین ومتین وساده ، جدی و مصمم ، جوایز خود را از دست   خانم اصلان پور می گرفتند ،  تنم لرزید ، اشک توی چشمم جوشید ،  بخاطر این جوانان عزیز ، پر کار و پرشوق و پر ذوق ، در وادی  هنر ، آن هم درآن روستای  دور افتاد ه محروم ، در آن سالن دم کرده و تاریک  ، درست  در زمانی که  داد  ،  مد و مدرنیته و کامپیوتر و چت  ،  مد لباس و کفش و آ رایش در پایتخت  غوغا می کند  .  اشک توی چشمم می جوشید ، برای تک تک شان کف زدم  ، آرزوی روزی بزرگ برایشا ن از خداوند  خواستم.

برنامه بعدی دیدن چشمه میشی در روستای سی سخت بود   .
ماشین کنار چشمه میشی از سرو صدا افتاد ، آبشاری که از نوک کوه  به طرف چشمه سرازیر می‌شد یخ بود مثل  تگرگ  ومی‌ریخت میان خندق پای چشمه و راه می‌افتاد سمت درختهای میوه ،  پیرمردهای روستایی  با چهره تکیده وپر از چین وچروک ، با چشمی نافذ ، ردیف کنار هم  ، روی چهار پایه  جا خوش کرده بودند ،   سینی‌های روحی جلوی پایشان  پر بود از  سیب ترش ، آ لبا لو خشکه ، برگه زردالو ، سبزی خشک کوهی  .   ترازوی  قدیمی و چند تیکه سنگ که  میزان  حق و ناحق را در مرام  روستایی  نشان میداد  در حال شکار مشتری  بودند  .
یکی از اهالی روستا  از چشمه میشی به عنوان  اسطوره یاد می‌کرد ،  می گفت وقتی کیکاوس همراه سی نفر از یا رانش به این چشمه رسیدند  ، کیکاوس از سینه کوه بالا رفت  ، و آن سی نفر آنقدر پای چشمه انتظار کشیدند  تا همگی سنگ  شدند.  به همین دلیل به روستای سی سخت،  سی‌سنگ هم  می‌گویند .

می رفتیم  به استقبال صرف شام  در روستای سی سخت 
از پشت شیشه ماشین غرق جاده باریک  روستا بودم و درختان میوه ،  هلو ، سیب ، گلابی ،  انار سرخ .  که آرام و با صلابت  دو طرف جاده  ، بدون هیچ نگرانی  از چید نشان ، روی پا  توی باد غروب ،  می چرخیدند و می رقصیدند ، یاد  تره بار تهران افتادم  ،  وقتی دو کیلو هلو می‌خرم  ، می‌بینم نصف بیشتر هلوها  گندیده  وخراب  ، ته کیسه  قایم  شده‌اند  .

ماشین  کنار غذا خوری  سنتی  از صدا افتاد ، تختها با گلیم و گلیمچه ،  با پشتی های  دستبا فت ،  قشنگ و ساده  انتطار مشتری را می کشیدند ، زیر شاخ و برگ  درخت  بلوط و چنار  .  شام با ماهی  تازه غزل آلا که از حو ضچه  پشت نهارخوری گرفته شده  بود ، طبخ  شد ،  با نان محلی و دوغ  ترش نوش جان  کردیم  ،  جای دوستان سبز ،  باز جاده  با ریک بود و نسیم  باد  خنک ،  تاریکی بود و سکوت  و آ وازه  زیبای  جیر جیرکها    .

دو شنبه      19/6/68
 برنا مه ا مروز  ديد ن از شهر گچسا ران بود. شهری که چهار ساعت با یاسوج فاصله داشت   .
صبحانه را دور هم در مهمان سرانوش جان کردیم ،  جای شما سبز ،  راهی گچساران شدیم ،  شهری که توی دلش  پا لایشگاه نفت  جا خوش کرده بود  و بقول معروف زیرسرش  بجای بالش  شمش طلا جادادشت ، میان راه   کنار جاده  در فضای با ز  قهوه خانه سنتی  اطراق کردیم  ،  زیر سایه درخت بلوط با شاخ و برگ سبز و براق ، روح  درخت بلوط  انقد ر بزرگ و دست دل باز بود که  همه  قهوه خانه را زیر بال داشت و سایه  می داد . کتری  روحی  بزرگ  ،  دود گرفته و سیاه ،   روی اجاق نیمه جان  داشت می جوشید  و قوری چینی بند زده  رویش  در حال  دم کشیدن  بود ،  باد  خاکستر کنده  نیمه سوز را چنگ  می‌زد و توی هوا  به بازی  می‌گرفت  ،  بوی چای تازه دم  به مشام  می‌رسید   وخستگی را از تن  می قاپید ،  مات بودم  به دیوار و سقف قهوه خانه که از حصیر خرما درست شده بود  ،  آب رود خانه  داشت  صدایم می‌زد ، انگار که بخواهد  بگوید  من هم هستم  اینجا ،  نگاهم کنید ،  با قهوه‌خانه  و سقف و دیوار حصیری  وداع کردیم .  راهی شدیم  ،  هر چه پیش می‌رفتیم  ،  داغی هوا بیشتر می شد  ، فقر عمرانی  بیداد می‌کرد ،  بیابان همچنان کنار جاده باریک فرسوده  دراز کشیده بود و داشت با خار وخس  می نالید.  

ماشینها جلوی سا ختمان اداره فرهنگ وارشاد اسلامی گچساران از تب وتاب افتاد ند ،  دسته جمعی وارد اتاق  رییس اداره    جناب آقای علی پور شدیم ، از قبل تعدادی صندلی  دور میز چیده شده بود ،  روی صند لی‌ها آرام  گرفتیم ، با شربت و آ ب خنک و چای پذیرایی  شدیم ،  نفسی تازه کردیم  ، اگر میخواستم هوای  داخل اتاق رییس را با بیرون و جاده مقا یسه کنم ،  حالت  دوزخ وبهشت را داشت  .
مهمانها توسط خانم اصلا ن پور معرفی شدند  . آقای علی پور همین که خوش آمد گفت ، یک راست رفت سر اصل قضیه که مو  قعیت اجتماعی ، فرهنگی هنری گچساران بود ،  انگارکه دلش پر باشد  . انگار دنبال کسی می گشت برای درد و دل کردن  .  گفت اینجا حدود سیصد  تا چهارصد هزار خانوار زندگی می کنند ،  دریغ از یک سینما برای تفریح ،  تعریف   میکرد گوشه میدان شهر چند سال پیش  یک سینما دایر بود ،  آمدند آن را ویران كردند  بقصد تعمیر و آبا د کردن ،  ولی نمی دانم چه شد و قصه اش به کجا  رسید . ولی  در حال حاضر از این مکان بصورت انبار جنس استفاد ه می شود تعریف می‌کرد  خیلی نا مه‌نگاری کردم ، خیلی قول مسا عد گرفته ام ، برای هزینه و بود جه ،  ولی هنوزه که هنوزه  خبری از هیچ چیز و هیچ کس نیست تعریف می‌کرد، دریغ از یک زمین بازی فوتبال و یک فضای سبز  دراین دمای پنجاه درجه  با لای صفر ، برای سرگرمی بچه های اینجا   .

تعريف می‌کرد ، اینجا یک مکان فرهنگی نداریم ، بعضی وقتها برای  اجرای نمایش و سخنرانی  از جوان ها دعوت می شود  به تنها  پارکی  که کنار جاده است ، آ ن هم فقط زمانی هوا گرم است ، زمستان کجا برویم ؟ من از بچه ها خجالت  می‌کشم  ، به خدا قسم   .
تمام  گفته‌های آ قای علی پور را خانم  اصلا ن پور همان  لحظه  به وسیله  خانم فیروز فر  گزارشگر خبرنگاری فارس  با تلفن همراه  به تهران  ارسا ل  کردند .   برای ساختن  وضو  نماز ظهر و عصر سری به سرویس بهداشتی  اداره  فرهنگ و ارشاد زدیم  ،  سرویس بهداشتی   یک چوب  رختی  ناقابل به دیوارش  کوبیده  نشده بود  !  برای آ ویزان کردن  چادر ، یا کیف دستی  ،  تنها دو میخ  زنگ زده  به فا صله  دو وجب  از هم  توی دیوار  لق می زد ند ،  راستی  مگر قیمت  دوتا چوب رختی و چند تا گیره  چقدر می شود  ؟  حالا از لوله‌کشی  مایع صابون بگذریم که خشک بود و  انگار سا لها ست که رنگ  مایع صا بون  بخودش ندید ه  بود   برای شستن  دست  .
از ناهارخوری که  فقط  چند خیا بان  با اداره فرهنگ و ارشاد  فاصله  داشت  اصلا خوشم  نیامد، نه از نظر کیفی  و نه از نظر کمی  و بهدا شتی   .

قرار بعدی ما  دید ن از بندر دیلم  بود   .

باز همچنان  جاده و بیابان  د نبا ل سرمان هو می کشید  ، قرار بود  بین راه  سری هم به زیارتگاه بی‌بی حکیمه خواهر امام  هشتم  بزنیم  ، ولی به دلیل ضیغ وقت ، و تاریکی شب  انجام نگرفت  ،  فقط  سر سه راهی  بی بی حکیمه  از دور سلا می عرض کردیم و گذشتیم  .
هر چه پیش می رفتیم بیابان بود و نرمه باد ،  نورآ فتاب و نخلهای بلند  قا مت ایستاده روی  پا ، خوشه های خرمای سرخ و زرد ، روی دوششان سنگینی می‌کرد ،  به استقامت و صبوری  نخلها  در آن داغی هوا غبطه خوردم  ،  وجودم را ارزنی بیش  حس نکردم  در هستی .  به بندر رسیدم ،  یک راست کنار ساحل از ماشین زدیم  بیرون .  دریا  آرام  بود ، موج آرام  بود ،  ساحل آرام بود ،  نور نارنجی آ فتاب می‌ریخت روی آب ،   می‌چرخید و  می‌رقصید انگار آ فتاب داشت  با دریا  خدا حافظی  می‌کرد تا فردایی  دیگر ،  مرغکان دریایی  با پرو بال  نقره ایی رنگ و منقا ر سرخ  ،  روی نرمه  شنهای ساحل پا به پا می‌کردند  ، با سرعت شیرجه می زدند  روی آب ،  سرو منقا ر توی آب شور فرو می بردند ،  طعمه‌ایی گیرشان می آمد ،  دوباره روی نرمه شنها آرام می گرفتند و مشغول می شدند  به خوردن روزی. جای جزر و مد  دریا خالی بود ، یادم آمد  شب موقع جزرو مد  است ،  پیش خودم فکر کردم  وقتی  هوا تاریک می شود و خلوت ، دریا بغضش می ترکد و  دلش را بر سر ساحل بیچاره  خالی می‌کند  .

برنامه بعدی دیدن از بازار دیلم  بود    .

راه افتا دیم  طرف بازار دیلم .  بازار نه شلوغ بود نه خلوت ، کاسبها سرشان به کار خودشان بود ،  سرگرم حساب وکتاب ،  چرخی زدم توی بازار ، جنس کشور چین  همه جا   قد علم کرده بود ، گردن کشیده بود ،  دامش پهن بود  برای شکار مشتری ، بجای صنایع دستی و بومی  دیلم ،  دریغ از کلا فی نخ پشم  سرخ وسبز وآبی و زرد   قالی وگلیم ،  بر سردر د کانی در بازار دیلم . نگاهم افتاد به  پیرمردی که کنار دیوار بازار پهن شده بود  کف زمین ،  توی جعبه چوبی  ادویه  می‌فروخت ،  سلام کردم و خسته نباشی گفتم ،  دو بسته  زرد چوبه خریدم  ،  بسته ایی  پا نصد  تومن  ،  بسته زرد چوبه را بو کشیدم  ، مست شدم  ،  بوی جنوب  می داد  و بوی  بازار دیلم .

سه شنبه     0 2/ 6/ 6 8

برنامه  امروز رفتن به روستای تنگه سرخ ،  و دیدار از عشایرنشین   .

صبحانه را  دور هم  در مهمان سرا نوش جان شد جای دوستان سبز،  از ذوق دیدن عشایرصبحا نه را  نیمه‌کاره رها کردم  و آماده شدم  ، مینی بوس گوشه حیاط  اداره فرهنگ و ارشاد   انتظار ما را می کشید ،  بچه ها پشت سر هم  سوار شدند .
کنار صندلی را ننده سه فلاکس پر بود  از   چای داغ  ، لیوانهای شسته وتمیز میان سینی برق می زد   با قندان  ،  به خانم تجار استا د عزیزم  اشاره کردم  ،  گفتم  :
خانم تجار خیالت تخت با شه از بابت  چای ،  نگاه کنید  به پای  صند لی را ننده  بساط  چای  روبراه است  ، استاد عزیزم   خندید ،  گفت  به به  واقعا چای خستگی را از تن آ دم  می‌گیره    .   هرچند  خودم هم  میانه بدی با چای ندارم  روی تک صند لی رها شدم  ،  پرده  پنجره را جمع کردم  ، شیشه را کشیدم  عقب  ،  ماشین میان جاده باریک  دور خودش پیچ و تاب می خورد ،  سمت راست جاده کوهها یک دست سبز  قد کشیده بودند  تا نزدیک  ابرهای  سفید  پنبه‌ایی  ،  تپه‌ها یک دست  با گلهای  رنگ به رنگ  توی دامنه  کوه راحت جا خوش کرده بودند ،  سمت چپ چاده  دره پهن و دراز  اطراق کرده بود   برای همیشه ،  توی دل دره  درختهای  میوه ،  تاکستان  انگور ، ساقه های سبز ذرت ، خوشه های زرد گندم  ،  همه با هم  همسایه شده بودند ، اهل یک سفره ، درخت بلوط وچنار سبز ، بیده مجنون  با شا خه های چتری   بال در بال هم  گیر داشتند  انگار ترس داشته باشند از جدایی و تنها یی   .
ماشین توی جاده می‌پیچید ، کوه وتپه ،  جایش را با دره  عوض میکرد ،  گاه دره  سمت راست  بود و گاه سمت چپ ،  توی سینه کش سرسبز دره گله گوسفند ها می‌چریدند و آسمان  آبی را  سیر می‌کردند  ،  سگ های گله گوشه ایی آرام لمیده بودند ، ولی شیش دانگ حواسشان  به گله  بود ، صدای آ واز  لوری چوپانها    با دنگ و دنگ  زنگوله ها   قاطی می‌شد  و فضا را شکاف می‌داد و می‌کشید با لا  و می‌ریخت توی گوشم ، حیف  که نمی‌شد ، از آن فا صله  صدای پای آب رود خا نه را  بشنوم    .
خورشید همچنان  گرد وطلا یی  دنبا لمان می‌چرخید و یک لحظه تنهایمان  نمی‌گذا شت ، سر پیچ جاده کنار آ لاچیقی  جمع وجور با شا خه وبرگ زرد و خشک ماشین از صدا افتاد ،  پیاده شدیم ،  جلوی آ لاچیق  دو سه جعبه چوبی پر بود از سیب های  سبز درشت ، پیرمردی  ریز نقش با دست وصورت  آ فتاب سوخته  توی آ لاچیق پشت داده بود   به باد  آ رام ومطمئن   درکنار حا صل  زحمتش ، پیرمرد از دست خانم پرهیز دشت کرد ،  راننده ماشین  فرزی با کیسه های سیب  راهی دره شد   برای شستن  سیبها    .
وز وز  زنبور های عسل  لا به لای  گلهای وحشی  ، صدای ماق یک جفت گاو مشکی  براق با سینه‌های ورم  کرده از شیر ،  رها  روی چمن ،  کنار آب ، داشتند سهم روزیشان را از طبیعت  می‌گرفتند ،  بچه ها هرکدام  گوشه ایی گم بودند  در زیبایی  دشت ،  صدای یکی بلند شد  پونه وحشی ، پونه وحشی ، چنگی زدم زیر ساقه ، مشتی پونه وحشی چیدم  ، گرفتم زیر دماغم  ، بوی خوش ریخت توی سینه ام  روی صندلی  ماشین مست شدم  ،  توی دست بچه ها یکی یک سیب درشت سبز بود داشتند  گاز می زدند   .

برنامه بعدی  دید ن از  سیاه چادر و کپر عشا یرنشین   .

توی شیب جاده  ماشین شتاب گرفت   وسط چند  کوه سر سبز  از قیل و قال  افتاد چادر سیاه و کپرها پیدا شدند ، رانند ه پا تند کرد  طرف  کپرها  گویا می‌واست  اذن ورود از صاحبش  بگیرد، با دست   بطرف ماشین اشاره کرد ، همه پیاده شدیم ، سراز پا  نمی شناختم  ، گیج ومنگ  پاکشیدم   طرف سیاه چادر ، زنی میان سال گنار دختری جوان ، قد وقامت کشده اش  توی لباس سبز رنگی  بلند ،  با شلیته قرمز ، چارقد  بنفش دور سرش پیچیده بود   با یک ردیف اشرفی روی پیشانیش نمی دانم  اشرفیها  طلا بودند  ، یا خیر ، ولی داشتن زیر نور آفتاب  برق می‌زند ،  تنها گردی صورت آفتاب سوخته‌اش پیدا بود و بس   .
با   زبان لوری خوش آمد گفتن ،  داخل چادر شدیم  ، چند دبه پلا ستیکی آب کنارهم  چیده شده بود و چند تیکه  ظرف وظروف روحی  ، یکی دو دست رختخواب  رنگ وا رنگ  کنجه  چادر  روی هم  تلمبار بود،  دو مشک سیاه به تیرک وسط چادر گیر داشت ،  پر بود از  دوغ و ماست،  چند تیکه گلیم وگبه گوشه وکنار چادر پهن بود ، بقیه کف چادر قلوه  سنگ  ریز بود،  وسط چادر  چاله اجاقی  بر پا بود  با سه پایه  آهنی   که دیگ غذای ناهار رویش داشت بخار  می‌کرد    .
سمت دیگر چادر کودکی  زیر چارقد چرک سفید ، که بصورت  پشیبند درست شده بود داشت  وول می خورد ، نه خواب  بود نه بیدار ،  پشه بند را پس زدم  چشم وابروی  زن توی هم رفت ، چین و چروک صورتش کش آمد ، نزدیک  شد ، با زبان لوری حالیم کرد ، گفت : این بچه نیست ! ده سالشه  ،  دو ساله که بود یه شب  تب کرد تا صبح ،  بعدشم  لمس شد و افتاد  اینجا، سراغ مردش گرفتیم گفت با  دوپسرش رفته‌اند شهر ،  با الاغ  دنبال آ ذوقه   .
جهت قبله را از زن سراغ گرفتم  ،  با دست  اشاره کرد .  روی گلیم و گبه  ایستادیم  و قامت بستیم   برای نماز ظهر و عصر،  ازنماز که فارغ شدیم ، زن عشایر لیوا نی دوغ از مشک  برایما ن ریخت ،  روی دوغ  پونه خشک صحرایی پاشیده بود ،چقدر مزه  دا د ،  جای شما  سبز ، از توی چادر بیرون را سیر  کردم  ،  زیر دار بست های حصیری  یک دست  گوسفند بود و بز و گاو وشتر و اسب و الاغ ،  زیر سایه لم داده بودند و داشتن   نشخوار می کردند،  میان خلوت و سکوت  کوه و دشت  ،  مرغ و خروس و جوجه ها  برای خودشان  راحت  روی پشم  تن گوسفند ها می‌چرخیدند و نوک می‌زدند ،  فکر کنم  با کف زمین  اشتباه گرفته بودند  و حوا سشان نبود.
از زن عشایر  سراغ  کشک و پنیر و قرقورود را گرفتیم   برای خرید  ، سری تکان  داد ، انگار که دستش تنگ باشد ،  دست آخر با شیشه ایی که  تویش چند قاشق قرقورود قهوه ایی سوخته  بیشتر نبود   بدرقه  شدیم  و صحرای دلنشین عشایر را  پشت سر گذا شتیم.    


برنامه بعدی  دیدن  عروسی  سنتی  عشایر در باغ    .

ناهار جای شما خالی  توی غذاخوری بین را  نوش جان کردیم ،  ماشین دو باره شیب جاده را  در پیش گرفت ، کنار در باغی از تب وتاب افتاد ، صدای ساز و ناقاره و موسیقی سنتی از توی باغ  میریخت بیرون ، بوی اسفند وکندر ، بوی  تمبا کو چای تازه دم  به مشام می رسید ،  پا کشیدم  توی باغ ، وسط باغ دایره شکل بود ، اطراف  دایره را فرش کرده بودند ، پشتی‌های دست بافت  پشت زده بودند به سینه دیوار، زیر سایه درخت چنار و بلوط ،  مهمانهای مرد  روی فرش  دور هم سرگرم کشیدن  قلیان  بودن  و نوشیدن چای تازه دم  ، دور دایر وسط باغ صندلی چیده شده بود   برای مهمانهای زن ، جدا گانه نشسته بودند  با لباس محلی شال و پیراهن و شلیته ،  قسمتی از دایره  روی تخت چوبی نوازند گان نشسته  بودند  مشغول نوا زندگی . دخترا ن جوان  با لباس زربافت رنگی محلی  که شامل  پیراهن بلند و جومه وتومون وچارقد توری و کلا قچه و اشرفی طلا یی که  بدور چارقد دوخته شده بود ، با داشتن دو دستمال کوچک در دست   دور تا دور دایره وسط باغ  ، ردیف پشت سر هم  ، سنگین و متین وجدی ، با آهنگ محلی   رقص هفت دستمال را خیلی  لطیف و زیبا و ساده  اجرا می‌کردند .  وقتی  بزرگ قبیله  یا مهمان سرشناسی  پا توی مراسم جشن عروسی  می‌گذاشت  ،از طرف  صاحب مجلس  چند تیر هوایی  با برنو شلیک  می شد،  که نشانه  احترام  به قومیت و از طرف دیگر نشانه  امنیت و حراست  مرز نشینا ن عشایر به حساب  می‌آ مد  .
از بزرگان و صاحب مجلس ،  خدا حافظی  کردیم  و  دعای خیر برای عروس وداما د ،  د ختران و پسران  عشایر نشین    .


برنامه بعد ی  دیدن آبشار یا سوج  بود     .

ماشین پای کوههای سر سبز و سر به فلک کشیده  از صدا افتاد  ،  قهوه خا نه های سنتی با تختهای چوبی ، فرش وگلیم دست بافت رویشان پهن بود ، زیر سایه درختهای  بلوط و چنار و تبریزی ،  مرغابی و اردک و غازها زیر تختهای چوبی ، روی آب زلا ل وپاکی که از آ بشا ر جاری بود   کف  آجرفرش قهوه خانه سر گرم  چریدن بودند و بازی ، قاد قاد می کردند ،  صدای آ بشا ر یک سره توی هوا پر و خالی می شد ، شاگرد قهوه‌چی‌ها  با سینی چای و بشقاب فال گردو و قلیان  از مسا فرها  پذیرایی می‌کردند ،  از فضای دلنشین آ بشار یاسوج  خدا حافظی  کردیم    .


بر نامه بعدی  دیدن از  بام یاسوج بود   .

خورشید  پنجره ا تاقش را داشت می بست  ، آ سمان مشغول آن بود که چادر شبش را پهن کند  روی شهر یاسوج ،  ماشین نفسهای آ خرش را می زد و پیچ وخم جاده را می کشید با لا  ، جاده لابه‌لای درختها گم بود ،  انتهای جاده به محوطه  سرسبزی  ختم می شد ،  مسا فر ها از سردی هوا به چادر و ا چاق روشن پناه می بردند  ،  از با لای بام  شهر یاسوج  مثل یک نگین الماس درشت برق می‌زد و می‌درخشید، روی تخته سنگی  آ رام  گرفتم  ، نگاهم افتاد به آسما ن ،  رنگ آسما ن  یاسوج سرمه‌ایی بود ،    ستا ره ها  درشت  و برجسته  د ور ما ه حلقه زده بودند  ، حس کردم  اگر دست  دراز کنم  می‌توانم یکی از ستا ره‌ها را بگیرم ، درآن بلندی ، درآن عظمت ، میان زمین و آسمان  خودم را موجودی حس کردم  ضعیف و نا توان و دست گیر ،  بچه ها گو شه کنار بام  یاسو ج سر گرم  حرف و حد یث بودند و تما شا ، آن طور که  خانم  پر هیز تعریف  می کرد ،  بام  یا سوج  بلند ترین نقطه  شهر به حسا ب  می‌آ ید  .  بچه‌ها از سردی  هوا به  مینی بوس  پنا ه بردند  .  ما شین  داشت  راه رفته را بر می گشت      .


بر نا مه بعدی  دید ن از صنا یع  دستی   .

ساعت از هشت شب گذ شته بود ،  را نند ه وخانم پرهیز دنبال جایی   می‌گشتند  ، به گمانم  آدرس مکان را فرا موش کرده بودند ،  ماشین جلوی در آهنی  سبز رنگی  از صدا افتا د،  را نند ه  چند مشت به در کو بید ،  در که  باز شد ،  راننده با دست  به طرف ماشین اشا ره کرد ، همگی  پیاده شدیم ، پا کشیدم توی جایی که مثل حیاط بود ،  ازحیا ط  وارد  راهروایی شدیم  که زیاد هم بزرگ نبود ، تک لا مپی به سقف راهرو گیر داشت و سوسو می زد ، دو طرف راهرو  تخت چوبی ردیف کنارهم چیده شده بود ،  روی تختها گلیم و جا جیم و گبه دراز کشیده بودند با اندازه‌های مختلف ، با نقش و نگار جور و وا جور  تنها و غریب ، چندتایی  هم به دیوار راهرو گیر داشتن  با میخ ،  را ننده با زبان لوری صدا زد ،  پیر مرد  لقمه  غذا توی دهان داشت    .
پرسیدم؟  چرا در اینجا را به این زودی  بستی؟   خندید ، سری تکان داد   حرفی نزد ،  برو بچه ها  یه چند تایی  گلیم و گلیمچه  دیواری  خریدند  و پیرمرد آن وقت شب از دست بچه ها دشت کرد و  خوشحال شد  .
از راهروی صنایع دستی  به ا تاق دیگری هم راه داشت ، وارد اتاق  شدیم  ، در ودیوار ا تاق پر بود  از انواع اسلحه  قدیمی و جدید ،  اما  ا سلحه برنو میانشان حرف اول را می زد  .  از ا تاق که  بغل اسلحه خا نه صدای دستگا هی  شنیده می‌شد ،  سرک کشیدیم ،  پیرمردی پشت  دستگاه  روی صندلی  جا خوش کرده  بود وداشت  با چرخه  دستگاه ا سلحه   تعمیر میکرد ، آن هم  آن وقت شب ،  سلا م  وخدا قوت  گفتیم . ماند ه بودم  معطل  ! پیرمرد  یاسوجی از رونق کار زیاد  پشت در بسته  نشسته بود  ! پشت چرخه  دستگاه  ؟  یا خیر  در خیالش احساس رونق  بازار  را داشت  .
دو باره  ماشین  با صبر و حوصله راه خود ش  را پیش گرفت ،  نشستم روی صندلی ، سر چسباندم  به شیشه  ،  رفتم توی فکر ،   قشنگ ترین جایی که در یاسوج  دیده بودم  اینجا بود ،  دو موقعیت  ، دو مکان  در یک فرهنگ   کنار هم ، با هم ، برای هم  ،   موقعییت   اقتصادی  رونق  صنایع دستی   و مو قعییت امنیت و حفا ظت  و حق طلبی    با اسلحه و تفنگ ، که از دیر باز با گوشت و پوست وخون  مردم  عشایر  اجین  بوده است  ،  آ ن هم  آ ن وقت شب ، پشت در   بسته آ هنی    به دست دو پیر مرد ، از دو نسل گذ شته  ،  نسلی که کشور ایران  به آ نها  تکیه  زده  است    .

چهار شنبه     21/ 6/ 68  .

بر نا مه  بعدی  دیدن از با زار  یا سوج  بود  .

بازار  ازچند پیچ و خم  خیا بان خلا صه می شد ، اول بازار چند دکان بود که قلیان می فروختن  قفسه‌های درون  دکان پر بود  از نی پیچ  و قلیان های بلور و چینی و سفال  ، ودر راسته  همین خیابان  چند دکان ردیف هم  پارچه لباس محلی می‌فروختن  ،  هر گوشه از دکان  طاقه پارچه های الوان  رنگی برق می زد و می درخشید ،  قیمت که کردم دیدم  ارزانترین پارچه ها بود  متری  45 هزار تومان ، سرم سوت کشید ، پس با این حساب یک دست لباس محلی سر از پانصد هزار تومان درمی آ ورد ، وقتی از فروشند ه سوال کردم   این پارچه مال کجاست ؟  جواب داد همه اینها از خارج  وارد می شود  ، خلا صه  هیج  جای بازار بوی  فرهنگ بومی  یاسوج  را  نمی ‌داد  ، بیشتر بافت شهری را بخود گرفته بود  و کاسبها در حال  داد و ستد بودند  مثل همه جا   .


وقت زیادی نداشتیم  تا زمان پرواز ،  باید از یاسوج به فرودگاه شیراز می رفتیم ، باید چمدان هارا می بستیم وعازم  می  شدیم ،  مجبور بودیم  این همه زیبایی ، این همه لطافت ، این همه برد باری و صبوری ، این همه مهمانوازی را پشت سر می گذاشتیم  که نمونه‌اش  خانم پرهیز بود  بنده خدا بعد از چند روز زحمت وخستگی و مهمانوازی  امروز چهار شنبه به پیشواز ماه مبارک رمضان رفته بود،  باز عزت گذاشت ، باز حرمت نگهداشت ، با  زبان روزه  درست تا گیشه ایی که کارت پرواز را می‌گرفتیم همراهمان بود و بدرقه مان می‌کرد ، برایش آرزوی تن‌درستی و سلا مت کردیم.


در پایان از وزیر محترم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلا مي  جناب آقا ی هرندی و سر کار خانم  اصلان پور مشاور وزیر و سرکار خانم راضیه تجار  وهمه کسانی‌که دراین  سفر با ما همکاری و همراهی کردند  کمال تشکر را دارم  . به امید روزی که بتوانیم  با همکاری این عزیزان  به دیگر نقاط دیدنی کشور عزیزمان ایران سفر این چنینی را داشته با شیم   .
  

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ع

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظر

نوشتن نظر
نام:مهمان
عنوان:
نظر:

تاريخ بروز رساني ( 08 بهمن 1386,ساعت 15:34:34 )
 
< بعد

 
يكشنبه 14 شهريور 1389